آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, February 22, 2002
چهارشنبه باز ديدمت...يعني قرار نبود،ولي همش تقصير تلفن صبحت بود...هميشه اين لحن و تن بم صدات باعث ميشه كه آدم در بست به حرفات گوش بده...حتا ديدي كه،بعضي وقتا حرفات رو با اينكه درست بر خلاف باورهاي خودمه قبول مي كنم...وقتي حرف ميزني آدم لازم نيست حتما همهء حرفات رو بفهمه يا قبولشون داشته باشه...فقط كافيه كه خودش رو بسپره به دست صدات...انگار سوار يه قايق كوچيك بدون پاروه كه فقط جريان آروم آب هدايتش مي كنه،با اين اطمينان كه به هيچ تخته سنگي برخورد نمي كنه...يه جور ايمان و آرامش مطلق...مثل اون قدم زدنها در امتداد رودخونه از ميرداماد تا نزديكي هاي سينما فرهنگ و بالاتر،يادت هست؟...
همون مكالمهء بيست دقيقه اي باعث شد تصور كنم به جاي اونهمه دود دارم وسط مه راه ميرم!...اينم خوبه ها...اگه هميشه آدم بتونه اينجوري ديدش رو به اطرافش عوض كنه و دود رو مه تصور كنه،اونوقت مي تونه هر وقت هوس جادهء شمال به سرش زد،پاشه بره ميدون انقلاب! وقتي ديدمت باز خودت بودي...كم كم دارم كشف مي كنم انگار وقتي تنهايي و كسي تو شركت نيست بيشتر خودتي...و باز هم همون نگاهي كه همش مي خواد بره سراغ اون حرفهاي ناگفته (كه خوشبختانه( D : ) موقعيتش كمتر پيش مياد)...راستي گفتي كه اون كتابي رو كه بهت داده بودم خونديش بالاخره،و گفتي:ميدوني دلم مي خواست چيكار كنم،همين كتاب رو بخرم و منهم زير قسمتهايي رو كه به نظرم جالب مياد خط بكشم،بعد ببينم چقدر با قسمتهاي مورد علاقهء تو شباهت داره،يه مدت كه بگذره و قسمتهاي خط كشيدهء تو يادم بره حتما اينكارو مي كنم ...از همون ايده هاي مخصوص به خودت كه از نگاه متفاوتت ريشه مي گيره... ...بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد... |
|
Comments:
Post a Comment
|