آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 31, 2008
بالاخره از پشت کوه برگشتيم!
يعنی اولش قرار نبود بريم پشت کوه، قرار بود بريم يه هتل پرستارهی لب دريا. اما بعد ازينکه دو شب رو مغز پدرجان کار کردم که «بابا بريم يه جايی که آروم باشه، آدم نباشه، ماشين نباشه، هيچی نباشه.»، پدرجان هم خيلی شيک برداشت بردمون پشت کوه، تو يه دهی که از مظاهر تمدن و شهرينهگی فقط برق رو میشناخت و بس! دقيقن از همون دهها که تو شعرای سهراب اينا هست! ازون دهای کلبهدار با سقفای رنگی و تپههايی چه فراخ، در گلستانه چه بوی پِهِنی میآيد. که در خونههاشون هميشه بازه و صدای پر مرغان اساطير میآيد در باد. فقط نمیدونم چرا صدای مرغان اساطيرشون اينقد شبيه گوسفند بود! از جادهی اصلی وارد يه جادهی خاکی میشديم که دور يه کوه میپيچيد میرفت بالا. اونقد بالا که کوه تموم میشد و میرسيديم پشت کوه. بعد رو دامنهی تپهها يه دهی بود که حالا همچينم از خواب خدا سبزتر نبود، ولی خيلی خوشگل و آروم و تر و تازه بود. و توش هيچ آقا دريانی يا حتا بقالیای نداشت. صدای هيچگونه تکنولوژیای به گوش نمیرسيد چون نه تلفن داشت، نه تلويزيون، نه موبايلها آنتن میداد. تازه آب آشاميدنیشونم لب چشمه بود! خوب طبيعيه که ازون اکيپ چارده نفری فقط من عاشق يه همچين جايی باشم و بقيه جاده رو که اومده بودن بالا، کلی شاکی که اينجا ديگه کجاست. هر کیام ميومد به پدرجان غر بزنه اون طفلی سريع ارجاعش میداد به من که يعنی همهش تقصير من بوده! اما خوب طی چند جلسهی پرزانتهی سرپايی، رئوس خانوادهها رو به اين نتيجه رسوندم که اينجا بیشک فوايدش از هتل لب دريا به مراتب بيشتره و تمدد اعصاب داره و آدم رجعت میکنه به ذات انساناوليه بودنش و آرامش سبز و آسمان پر ستاره که البته خواهر کوچيکه علامت داد اين پارامتر آخری مال کويره! خدائیش آرامشش حرف نداشت هم. يعنی اونقد آروم بود که هر روزش قد سه روز طول کشيد! جادهش هم اونقد بد بود که هيشکی هوس شهر رفتن نمیکرد، اينه که مجبور شديم يه بره رو پوست بکنيم به طرق مختلف بخوريم که خوب کلی مايهی انبساط خاطر شد نبوغی که از پس اين بره و خوراکهاش تراوش میکرد. يه نکتهی دردناک ديگه هم وجود داشت. نه که دهه سر کوه بود، اينه که خورشيد و ماه به شدت به آدم نزديک بودن! بعد اتاقها هم طبقهی بالای ويلا بودن با پنجرههای تمام قد و پردههای حرير. ازونجايی هم که ملت فک میکردن من عاشق مهتاب و طبيعت و آسمان پرستاره و منظرهی کوه و دشت و اينام، شبا جای منو کاملن به موازات پنجره مینداختن. خوب اولاش که هنوز آدم بيداره، طبيعتن شب چه زيباست و چه هوای خنک دلچسبی و چه سکوتی و ماه در يک قدمیست و الخ. ولی يه خورده که چشمای آدم میرفت گرم شه، ماه رسمن انگشتش رو میکرد تو چشای آدم! منم که عادت دارم به تاريکی مطلق، خوابم نمیبرد که! ماه هم به سلامتی از يک قدمی اونورتر نمیرفت. اين بود که مجبور میشدم واسه اينکه خوابم ببره شبا عينک آفتابی/مهتابی بزنم. نکته اينجا بود که نه که با خواهر کوچيکه و مامان و عمههه اينا تو يه اتاق میخوابيديم، نمیتونستم بر خلاف ظاهر رمانتيکم پاشم برم تو اون يکی اتاق بیپنجرههه بخوابم که. اينه که تا پاسی از شب به ماه بد و بیراه میگفتم و خواهر کوچيکه غش غش میخنديد که اگه خوانندههای وبلاگت بدونن در پس اين پرده چه رفتاری با ماه و دل طبيعت و اينا داری، وبلاگتو رسمن تحريم میکنن! حالا ماه هيچی، بعد ازين که با کلی مشقت و تحمل صدای نفس کشيدنهای اطرافيان گرامی خوابمون میبرد، فِرت خورشيد درميومد، اونم با چه درخششی! آلودگی هوايی هم در کار نبود که يه خورده جلوی تابشش رو بگيره، اينه که به شکل کاملن مستقيمی در تخم چشمان بستهی آدم فرو میرفت و ديگه خوابی واسه آدم باقی نمیذاشت که. سمفونی پرندگان و چرندگان هم که جای خود داشت. برا همين باعث میشد من هر صبح و شام کلی به حمد و تسبيح تهران آلودهی خودمون مشغول شم با خيابون چرندهندار و کوچهی خلوت و اتاق بیسر و صدا و پردههای کلفت و خورشيدی که تا بره از پشت کوها در بياد ظهر شده! ولی ازينا که بگذريم، به شدت همچين آرامشی رو لازم داشتم. عاشق اون دم غروباش بودم که میرفتم اون بالاهای تپهها واسه خودم به چَرا! بیخود نيست پيامبرا همه از چوپانی شروع کردهن! بسکه آدم بين علفا و گوسفندا دچار حس خود-پيور-بينی میشه و حساش شفاف و ترنسپرنت میشن. حتا همون فرصت هيچکاری نکردن چيزيه که تو شهر يا تو خونههامون به سادگی از خودمون دريغ میکنيم. ياد پاياننامهم ميفتادم که موضوعش يه همچين جايی بود، يه خلوتگاهی برای ما آدمای شهرزدهی خود-مشغول-کن که میشينيم با هزار ترفند اوقات فراغتمون رو انباشته میکنيم از کارهای مختلف و خوشمونم مياد از خودمون که به به، چه آدم فرهنگزدهی مفيدی! يادمون میره که بابا بطالت بر خلاف اسمش فرايند پيچيدهايه که باعث ديفرگ شدن آدم میشه. آدم کش مياد قد میکشه شفاف میشه لپهای روحش گل میندازن سبک میشه لغزنده میشه ترنسپرنت میشه مويرگاش از زير پوستش معلوم میشن يه هو به خودش مياد میبينه کلی حس جديد تو خودش کشف کرده که تا همين دو روز پيش پايين کوه روحشم خبر نداشت. نتيجهی اخلاقی اين که در زندهگانی حسهايی هستند که فقط در سر کوه متبلور میشوند و گاهی تا پايين کوه هم متبلور میمانند، متبلور بادا! |
|
Monday, March 17, 2008
|
|
Sunday, March 16, 2008
حياطمون کلی حالش خوبه بسکه غرق بنفشه و پامچال شده. لطفن حال امسال هم خوب بشه بنابراين!
|
|
من دريا نيستم
اشتباه گرفتهايد من دريا نيستم نه قطبی نه استوايی از هيچ نوعش. ... مگر میشود آدم در دورهای دريا باشد و بعد از يادش برود. من اگر مترسک هم شده بودم سياهی کلاغ را با خود به گور میبردم. حرفم را باور نمیکنيد دستهای بیجزر و مدم را نگاه کنيد يا نقشهی رنگی دنيا را که بر ديوار پشت سرتان آويختهايد. اگر کوچکترين اثری از من در آن يافتيد پيراهنم را درمیآورم و دريا میشوم. دوربين قديمی --- عباس صفاری |
|
و بر اين بام که هر لحظه در او بيمِ فروريختن است
روزهای شلوغیاند اين روزها. نه که بد باشندها، نه؛ دوستشان ندارم اما. روزهای آفتابیِ آرامِ کشدارِ تنبلانهای نيستند راستش. آدم بطالتش نمیآيد. بدو بدوی ديگران مثل خميازه به تو سرايت میکند و در چشم به هم زدنی وارد يک ماراتن طولانی میشوی که آن سرش ناپيداست. ته دلم شور نمیزند، اما ناآرامم. دوست ندارم روزهايی را که قرار است بيايند. نمیترسمها(يادت هست که، دمجد پيپل آر دينجرس، دی نو دی کن سروايو.)، اما راستش حوصلهی تمام فيلمی که بايد به زودی اکران کنم را هم ندارم. بعد از اينهمه سال، هنوز هيچچيز برايم عادی نشده. هنوز نرسيده به شب اکران، از زمين و زمان شاکی میشوم و تمام آدمهايی را که میشناسم هدف بد و بیراه قرار میدم که؟ که چرا بايد بار اکران اين قسمتهای زندهگی را به تنهايی به دوش بکشم و تحمل کنم و چنين و چنان. میدانم از راه که برسد، شروع که بشود، ترسم هم میريزد. بانوی فيلم خودساختهام میشوم و تا پايان بازی دوام میآورم هم. اما سختم است و هزارتا سختم است. آنقدر که بچگانه آرزو کنم يک عصای جادو بيايد برم دارد ببردم آنور قصه پيادهام کند. جايی که دست هيچ قصهی عجيب و غريبی به من نرسد. فقط چنين شبهايیست که آن تههای دلم يواشکی هوس زنان سادهی کامل بودن را میکند که از ورای پوست، سرانگشت نازکشان مسير جنبش کيفآور جنينی را دنبال میکند و در شکاف گريبانشان هميشه هوا به بوی شير تازه میآميزد. چنين شبهايی دست و دلم به هيچکار نمیرود. هيچ فيلم و هيچ کتاب و هيچ مجلهای وسوسهام نمیکند. معمولن کف زمين مینشينم زانو به بغل و به جورابهای حولهایم خيره میشوم. نه که افسردگیبازی در بياورمها، نه؛ اما از ته دل تنهام میشود و تنهايی سرمازدهام میکند. بيش از اينها، آه، آری. برايم لابد فنجانی چای میريزم، بیکه حتا هوس کنم سيگاری بگيرانم. سيگار به درد اينهمه تلخی نمیخورد. با خود فکر میکنم میتوان در بازوان چيرهی يک مرد، مادهای زيبا و سالم بود. میتوان؟ بتوان. هنوز هم چنين شبهايی بچگانه آرزو میکنم کاش میشد يک تکههايی از قصه را با قيچی بريد و ريختشان دور. نمیشود اما که. تکههای قصه مثل هميشهی هر قصهی ديگری- مثل هر بار که گرگ بدجنس شنگول و منگول را قورت میدهد حتا اگر صد سال ديگر هم بگذرد- از راه میرسند و مرا درسته قورت میدهند. تا وقتی که دوباره آرام آرام به تاريکیِ آن تو عادت کنم، جايم را با چند قلوه سنگ پر کنم، بيايم بيرون و تکههای پشت سرم را بخيه بزنم. انرژیای میبرد از آدم ها! من دلم میخواهد، که به طغيانی تسليم شوم. که ببارم از آن ابر بزرگ. من دلم میخواهد، که بگويم نه، نه. چانهام را تکيه میدهم روی زانوهام، جورابهام را تماشاتر میکنم و لابد گاهی هم اين وسط دماغم را بالا میکشم. چنين شبهايی راستش دلم به حالم میسوزد حتا، زياد. هه! کدام قله، کدام اوج؟ آهو نمیشوی گوسِپند جانم، آهو نمیشوی جان دلم. برويم. |
|
Saturday, March 15, 2008
در عالم سيبزمينی سرخکردهگی، اين سيبزمينی آمادههای فريز شده رسمن به شعور مخاطب توهين میکنن.
|
|
قبلنا اول لباس میپوشيديم راه ميفتاديم میرفتيم بيرون، بعد تصميم میگرفتيم کجا بريم و چیکار کنيم و اينا. جديدنا اما بسکه پای تلفن میپرسم از قبل که «کجاها قراره بريم؟ چیکارا قراره بکنيم؟» صدای ملت دراومده! تشخيص نمیدن که بابا، آدم جديدنا بايد از قبل بدونه قراره کدوم حوالی تردد کنه تا بر اساس موقعيت استراتژيک محل مورد نظر، ارتفاع مانتو و عرض شالش رو انتخاب کنه و لباس مورد-ندار بپوشه! (مثلن بهتره آدم با چادر بره تنديس، اما حوالی خونهی ما میتونه حتا با بلوز شلوار بره تو خيابون. جلوی برج سفيد هميشه از پنج به بعد ارشاد داره، ولی اگه نرسيده به برج بری اونور خيابون، ردی. تازه هنوز به ذهنشون نرسيده يه شعبه هم جلوی مرکز خريد پاسداران بزنن.. ونک و ميدون محسنی که کلن پاتوقشونه، اما تا به حال جلوی اسکان و آرين نديدمشون، بسکه لابد جای پارک گيرشون نمياد.) به هر حال آدم تو هر برههای از زندگی معيارهای جديدی برا لباس پوشيدن پيدا میکنه، اينم از معيار جديد ما.
|
|
هه! تا همين چند وقت پيشا چههمه سخت بود قبول کردن اينکه «love fades.»
|
|
Friday, March 14, 2008
تو
رَم از من توانی کرد و من رَم از تو نتوانم از ديوان تی.آی. --- به سعی کيارستمی |
|
اهلی شدیم
بعضی وقتا ولی رم میکنیم از وبلاگ همون ماهيه |
|
من که یک عادت زیبا و ویژه دارم
اونم اینه که وقتی میام از حموم بیرون با صدمیلیون نوع کرم مختلف صدمیلیون جامو کرم میزنم بنا به قانون معروف کریمی دریمی*!! بعدش یه بار که لندن بودم بابام رفته بود خرید سوپرمارکتی و اینا بعدش اومد یه شیشه روغن داد دستم گفت بیا گرفتم بزنی کف کفشت نرم شه، دیدم واسه اونجا کرم نداری ممکنه اذیت شی بعدشم با کمال جدیت کرم رو داد بهم و رفت حالا نیست از دیروز یه کرم جدید برای ناحیهی جدید(!) گرفتم و اینا هی هربار کرم جدیدمو میزنم یاد بابام میافتم کلی عین احمقا با خودم میخندم! * : creamy dreamy!! از وبلاگ يک ماهی |
|
Thursday, March 13, 2008
بعد از سالی عقلمونو داديم دست يه دهه-شصتی، بعد از صبح تا حالا هی داريم خجالت میکشيم به سلامتی!
|
|
Wednesday, March 12, 2008
تا حالا شده بيعانه بذارنتون؟
|
|
Tuesday, March 11, 2008
بعضی آدما ستارهن.. هر جا و هر جوری که باشن، خوبن و بقيهرو هم خوب میکنن.. تنها هم که باشن، خودشون و محيط اطرافشون رو رنگ و لعابدار میکنن و کلی چارمينگن.
بعضی آدما سيارهن.. فقط بعضی وقتاست که خوبن، باقی وقتا خوب بودنشون مشروطه.. واسه همين بيشتر وقتا که تنهان، کسل و بورينگ و دلزدهن. منم که ماهم!! بعدنوشت: يه زمانی من ازين جملههه خوشم اومده بود که «غمگين نباش ماه من، اينجا همه ستارهاند»، بعد هرکی شاکی میشد که مثلن چرا با فلانی پسرخاله شدی اينهمه، سه سوت اين جملههه رو تحويلش میدادم. خوب فکرشو نمیکردم يه روزی خودم بيفتم تو کوزه که!! |
|
Sunday, March 9, 2008 |
|
Saturday, March 8, 2008
اصن میدونی چيه آقای يونيورس
من نه خونه فرمانيههه رو میخوام نه آتليه/کتابفروشی دربند رو نه لکسوسمون رو نه سفر پلونزيا نه کارای چوبی آقا درکهايه مهندس غين هم مال خودت حتا من فقط همون معجزهی خودمو میخوام فقطِ فقطِ فقط. |
|
اگر با ديگرانش بود ليلی
چرا با من نبودش هيچ ميلی؟؟! |
|
Friday, March 7, 2008 دلم میخواست میشد اتوبان را آنقدر ادامه میداديم تا جاده شود.. آنقدر جاده که تهاش برسد به دريايی، جايی.. که تهتر نداشته باشد جز آبی بیانتها..
حتا میشد ديگر حرف نزنی با من؛ دستهات که بودند.. میشد سیدی را عوض نکنی حتا؛ همهی حرفها را داشت به تنهايی.. میدانی.. فقط به اين فکر میکنم چه سختت میشد دنده را تا دريا با دست چپ عوض کنی.. |
|
اندر کرامات گودر
به سلامتی همينمون مونده بود که دوستان بردارن پيرژامهی ما رو share کنن! آقا مگه خودتون پيژامه ندارين؟! |
|
Thursday, March 6, 2008
پيشنهاد میکنم يه عکس با پيرژامهمو محترمانه بذارم تو وبلاگم که اين چند نفر باقیموندهای هم که هنوز منو در کسوت پيرژامه نديدهن، ببينن خوب!
آقا میخواين بيان دم خونه آدم، يه چند مين قبلترش زنگ بزنين آدم لااقل وقت کنه شلوار پاش کنه! |
|
در ابتدای درک هستی آلودهی زمین
[+] |
|
در راستای گودر و باقی مخلفات
... گوليه: داره دوستم نمياد ازش(از گودر) گوليه: آخه يعنی چی من هرچی بخونم بقيه بفهمن گوليه: يه هو من خواستم پورنو بخونم اصن گوليه: بقيه بفهمن بخونن که چی شه |
|
|
|
Tuesday, March 4, 2008 با خودم فکر می کردمچقدردلم یک قرار دیدار ثابت خواسته یک وعده گاه.. یک اطمینان به حضور در قرار قراری که همه بدانند و بداند که کِی و کجا .. که مطمئن باشی همه را می بینی همان جا همان وقت، بی که خبرشان کنی یا صداشان بزنی. مثل یک جلسه ی ثابت همیشگی که بدانی دوشنبه ها سر ساعت پنج عصر کافه ی فلان یا اولین چندشنبه ی هر ماه، نبش کوچه ای هرکجا و همیشه برقرار است... ها دلم همین را خواسته؛ می خواهد .. که بنشینی و فراموش کنی همه ی تنهایی ها و دلتنگی ها را یا چه باید کرد ها و دلشوره ها را بنشینی و پیدا کنی حس خلص و سبُکِ روزی آفتابی از بهار یا لمس کنی نوازش ململ ابرهای عابر خاکستری را در عصری از پاییز بر پیشانیت با انگشتت سلام کنی به قطره ی باران چسبیده به پشت شیشه ... حرف و سلام و شیطنت و گفتن ازهرچه که لحن کلام تو یا من یا کسی، آنسو می کشاندش تبسم و خنده و قهقه دست بر دست ملتهب فشردن و کلام ِ بی صدا و نگاه ِ نامنتظر و شنیدن بی رنج پرسش بازو های گشاده، چهره ی آشنا بوی مست عطر خوش و بیتابی باد ..... ..... [+] |
|
من حتا وقتايی که در پايينترين نقطهی منحنی به سر ببرم هم، يه وعده غذای خوب و خوشگل کاملن میتونه خوشرو و سرحالم کنه، چه برسه به تراس خوشمنظرهی يه رستوران فنسی تازه کشفشدهی دنج، که رسمن اوريجينالترين طعم ميگوی تهران رو داره به نظر من!
طبيعيه که بعدش آدم هوس کنه بره کافه قرمزه، و جالبه که آدم ببينه توی توالت براش آفلاين گذاشتهن!! قصه ازين قراره که دو سه هفته پيش که همينجا رفته بودم دستشويی، کلی تعجب کردم که چهطور توالت همچين جايی اينهمه مثه توالتای بين راه میمونه، حالا يکم بهتر. توی توالت فرنگیش که تو اين سه چار بار هر دفه يه دستمال کاغذی در حال شنا بود، توی توالت ايرانیشم رو درش يه کاغذ چسبونده بودن که: خانمهای عزيز، انداختن دستمال کاغذی و نوار بهداشتی در سطل نشانهی شخصيت شماست! ولی ما هر چی نگاه کرديم سطلی نديديم اون تو، اينه که من براشون اون زير نوشتم که: آقايون عزيز، قرار دادن يک عدد سطل آشغال نشانهی شخصيتتر شماست! تا امروز که دوباره رفتم اونجا، هنوز توی توالت فرنگیه دستماله داشت شنا میکرد. بعد رفتم توالت ايرانیه، ديدم آفلاين دارم! روی اطلاعيهی درشون يه پرانتز اضافه کرده بودن که: خانمهای عزيز، انداختن دستمال کاغذی و نوار بهداشتی در سطل نشانهی شخصيت شماست! (سطل آشغال درست بيرون در، مقابل شما روی کف هتل قرار دارد.) منم براشون ريپلای کردم که: يعنی شما واقعن انتظار دارين آدم دستمال و باقی مخلفات به دست بياد بيرون برسه به سطل مورد نظر؟؟ (البته راستش طی اين پروسهی کامنتنويسی داشتم جای هرمس و نويد رو هم خالی میکردم درضمن!) حالا مقصود اينکه اگه کسی تو اين فاصله تا هفتهی آينده گذارش به کافه قرمزه افتاد، بیزحمت يه سر بره توالت بانوان آفلاينهای منم چک کنه. |
|
Sunday, March 2, 2008
deep inside
وقتی يه عالم وقت از اهلی شدن تنها با هم بگذره وقتی رابطههه پا به ميانسالی بذاره ديگه passionهای آدما مثه قبل نيستن اصن انگار آدما يه جور خوبی با هم چفت میشن قِلِفتی توی هم جا ميفتن آدما بلد میشن آروم آروم همديگه رو بچشن همديگه رو مزه مزه کنن ديگه گرسنهی هم نيستن همهش مثه يه شب طولانی میشن با شمع و شراب بعد من خوبمه اينهمه آروم رو اينهمه عميق رو |
|
اين روزها بیبهانه با تو میگذرد
لابد کمی بعدتر دلم تنگ میشود برای تمام روزهای بیبهانهمان |
|
یک وقتی، کسی به قصدِ نقادی، سیخی به سر هرمس و رفقا زده بود که اینها (راستی چه خوب شد پسرم که آن ایدهی تداخل اسامی قدیم و جدید جاهای تهران را ننوشتیم، وگرنه چه بیمایه میشد جلوی این تکهی بینظیر هزارتوی شهرتان.) برمیدارند سابجکتها را – فیلم و کتاب و موضوعات مختلف را- میآورند در متنِ خودشان و بعد از آن مینویسند. طفلک درست گفته بود. این را فقط گاس که هیچوقت نفهمد و درک نکند که اصلن وقتی از چیزی یا کسی مینویسی، بیشتر از خودت داری مینویسی. بههرحال آوردهای آن را در متن خودت. چه بهتر و خواناتر و خواندنیتر که آلوده بشود با هستی خودت. با تکههایی از وجودت. رنگ و لعابِ شخصیات را بگیرد. این جوری است که کسانی پیدا میشوند که حرفهایشان لهجهی فلان روزنامه و نویسنده و منتقد را دارد و در مقابل، انسانهای پختهای هستند که تمثیلها و معیارها و اندازههایشان را از پیرامونِ خودشان میگیرند و ارژینال خطاب میشوند.
[+] |
|
Saturday, March 1, 2008
من همیشه گفته ام حقیقت هیچ وقت آنطور که ما فکرش را میکنیم نیست!
هیچ آدم هوشمند صاحب درایتی نمیتواند ادعا کند کسی که اسمش را میگذارد "خارخاسک هفت دنده " موجود راستگو و رو راستی میتواند باشد . من میتوانم یک وبلاگ نویس مبتلا به سندروم حاد چند شخصیتی باشم . مگر چند شخصیتی کم داریم چه میشود که یکیشان هم من باشم ؟ خدا میداند که من عاشق این جور برچسب ها هستم . در واقع حقیقت یک چند بعدی عریض و طویل است که میتوانی هر بار یک بعدش را از توی سوراخی که هیچ گاه فکرش را نمیکرده ای بیرون بکشی . من با حقیقت این کار را کرده ام . یعنی هر بار از یک جایش یک چیزی را بیرون کشیده ام . من مراحل تناسخم را بدون آنکه منتظر دراز کشیدن و رو به قبله شدن باشم . بدون آنکه بفهمم چه بوده ام و چه میخواهم باشم . بدون معطلی طی کرده ام . یادتان باشد حقیقت هیچگاه آنطور که ما فکرش را میکنیم نیست . همه چیز میتواند دقیقا برعکس آن چیزی باشد که من میگویم یا مینویسم و یا حتی میبینید . باور کنید من خودم هم گیج شده ام ؟ زندگی سرشار از تجسمات شگفت انگیز و تخیلات ناب اسرار آمیز است . هیچ وقت هیچ چیز آنطور که ما میبینیم نیست . بخصوص اگر قرار باشد آنچه دیده ایم در فضای تخیلی و مجازی اتفاق افتاده باشد . [+] |
|
سلام آقای يونيورس عزيز
امروز رفته بودم شوی کارای چوب آقا درکهايه-سلام فروغ- بعد خوب من قبلتر از اينکه عاشق کارای چوب اين آقاهه بشم، عاشق لوکيشن خونه و کارگاهشم، خيلی مثه فيلم اروپايياست. بعد عاشق صدای چرخ ماشينم رو سنگريزههای کف زمين، وقتی پارک میکنیش روبروی عمارت، کنار حوض کوچيکه. بعد اصن ديدين اون شمعدونیهای لب پنجرهشو؟ اون باربيکيوی بههمريخته و شلختهی حياط پايينيه رو؟ اون صندلی رنگ و رو رفتههای رو تراسو؟ خوب من میميرم واسه اين چيزا ديگه! بعد ديدين چههمه اونجا بیقيد و بههمريختهس؟ ديدين ولی چه چيزای محشری توش پيدا میشه؟ مثلن اون ميز پوکره، يا اون دسک اينگيليسيه که کف کشواش مخمل قرمز بود و آدم پشتش که میشست دچار حس خود-پرنسس-بينی میشد و هوس میکرد با يه قلم فرانسه رو اون کاغذ کاهی خشخشيا با خط الگانت سرهم به معشوقش نامهی خداحافظی بنويسه؟ اصن ديدين کشوها رو که باز و بسته میکردين، چه صدای تق تق چوبی میداد؟ بعد تازه، اون ميز توالت کوتاهه رو گمونم نديدين اون پشت، همون که سه تا آينهی بسته-شونده داشت با يه چارپايهی گرد لهستانی که روکش قرمز داشت. يا اون بوق قديميه که اون بالا رو ديوار آويزون بود، يا اون شلف سهگوشها، يا حتا اون ساعت گندههه که قديما حبهی انگور توش جا میشد. خوب؟ بعد ديدين در پشتی کارگاه به چه منظرهی هوسانگيزی باز میشد؟ که آدم دلش میخواست با يکی قهر کرده باشه يه پوليور گل و گشاد تنش باشه ماگ قهوه و سيگارشو برداره بشينه اونجا کف زمين رو سنگريزهها، درم محکم زده باشه به هم حتا! يا اصن هيچ دقت کردين چه آرامش بیقيدانهی خوبی تو رفتار و حرفزدن اين آقا بود، که معلوم بود با کار و چوبهاش عشق میکنه رسمن. که حتا اونوقتا مهندس غين هم تعجب کرده بود از مدل کار و زندگی کردن آقاهه. هاها، اون ديوارکوباشو ديدين خدائيش؟ دلتون ضعف نرفت يکیشو بزنين تو راهروی خونهتون هی هربار که از جلوش رد میشين قربون صدقهش برين؟ خوب؟ بعد راستش من فقط يه سؤال داشتم ازتون. يه دونه ازين پکيجها ندارين احيانن تو دست و بالتون؟ جاست اين کيس! |
|
ما آدما گاهی وقتا يادمون میره با زبونمون همديگهرو نرنجونيم. يادمون میره چيزايی رو که آدمای مقابلمون دوست ندارن بشنون رو بهشون نگيم. عوضش انگار هميشه يادمون هست نکنه يه وقت خدای نکرده چيزی از دهنمون بپره که طرف پررو بشه يا به خودش بگيره يا الخ.
هه، خيلی وقتا به کل يادمون میره دنيا به چه سادگی با يه نامهی اسکاتلندی جای قشنگتری میشه. يادمون بمونه لطفن. |
|
اين بنتون دم خونه ما هم رسمن مخاطبهاشو خر فرض کردهها. ورمیداره پشت شيشهش میچسبونه هفتاد درصد سل، بعد مخاطب میره تو میبينه منظور آقای بنتون ازون سل هفتاد درصدی همانا فقط يک رگال نيمه خالی لباس زشته و ساير لباس خوشگلا اصولن سل-ناپذيرن. بعد نکته اينجاس که خوب مخاطب هم که به سلامتی خر!
|