آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Tuesday, January 31, 2006

ديدی آخر دست هايمان از هم جا ماند؟
Link
  




Link
  




دارد جلد كتاب‌ها را پاره مي‌كند
قرارهايش را به هم مي‌زند
تا در ايوان بنشيند
ليواني عرق دست‌ساز
با ذرات خاطره مزه كند

محمود داوودی
Link
  




اين را ويليام فاکنر موقع گرفتن جايزه نوبل گفته:

من پايان انسان را نمی ‌پذيرم.
آسان است که بگوييم انسان فنا ناپذير است زيرا او تاب می ‌آورد و تحمل می ‌کند.
زيرا وقتی که آخرين دينگ دانگ فنا صدايش تغيير کرده است و از آخرين صخره ی بی ‌ارزش که بدون موج در آخرين غروب سرخ مرگبار آويخته است، محو شده است حتا در آن وقت هم صدايی باز خواهد بود که متعلق به بانگ ضعيف و پايدار انسان است که باز هم صحبت می ‌کند.
من اين را نمی پذيرم.
من باور دارم که انسان نه تنها تحمل خواهد کرد بلکه فراتر از آن او فائق خواهد آمد. او فنا‌ناپذير است نه به خاطر اين‌که تنها موجودی ست درميان جانوران که صدايی پايدار دارد. بلکه به اين دليل که يک روح دارد. روحی که قادر به داشتن شفقت و فداکاری و تحمل است. وظيفه ی شاعران و نويسندگان اين است که در رابطه با اين چيزها بنويسند.
مزيت نويسنده اين است که به انسان کمک کند که تاب آورد. که قدرت روحی ‌اش را بالا ببرد. با يادآوری آن‌چه که شکوه گذشته است مثل شجاعت و افتخار و هنر و غرور و شفقت و افسوس و فدا به او کمک کند که تاب آورد.
صدای شاعر نبايد تنها پيشينه ی نيک انسان به حساب آيد . بلکه می ‌تواند يک تکيه‌گاه باشد. يکی از ستون هايی که با تکيه برآن ها بتواند تاب آورد و پيروز شود.
Link
  




قصد آزارت را ندارم.
تلخم اما
و خسته.

همين.
Link
  




انتقام الهی
!!!
Link
  




شعله
رو به خاموشی گذاشته
آرام
آرام
Link
  




به انکار خود برخاسته ام..
Link
  



Monday, January 30, 2006

هممممم
برق چشای دخترک به همه ی خستگی هاش می ارزيد
کلی سورپرايز شده بود و هزارتا بهش خوش گذشت
به من هم
يعنی به همه مون
قد پنجاه تا آدم بهمون خوش گذشت

بعدش اما..
Link
  



Saturday, January 28, 2006

:Exactamente

ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستيم. چون هر روز صبح که از خواب بيدار می شويم خدا را به خاطر آن که ديگر به مدرسه نمی رويم، شکر نمی کنيم!!

"وودی آلن"
Link
  




امروز تو عطر فروشيه (کوه يخ قرمز هم داشت راستی!) اومدم "دل مار" رو بو کردم.. بعد به آقاهه گفتم اين عطره چه قد سنش زياده!
گفت دقيقن همينه.. اون آقاهه رو نگا کن تو تبليغش.. اصن عطر بلدسرينی حرفش اينه که ايتس نات فور ا بوی، ايتس فور ا من!
Link
  




عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
Link
  




و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
Link
  




دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.
Link
  




می دونی اين "دوست دارم" گفتن ها مثه چی می مونه؟
مثه اين که هرازگاهی بری ملاقات يه زندانی حبس ابدی
بعد براش کمپوت آناناس ببری با يه بسته "دوست دارم"

نه که بد باشه ها، نه
ولی خوب
هر دو می دونين که تو ملاقاتی ای
اون حبس ابدی
اينم يه کمپوته با يه بسته "دوست دارم" که خوب لابد حبس ابديه دوس داره
اينا خلاصه
Link
  




صبح شده..
هنوز چشم هام چکه می کنن.. توی دلم خاليه، يه خالی گنده.. سرم رو فرو می کنم توی بالش و تو دلم می گم به درک که کلاس دارم اصلن..
اما هزار ساعت گذشته و هنوز صبحه و چکه ها بند نميان.. فکر می کنم اگه بخواد همين جوری پيش بره تا شب فقط بايد کدئين بخورم.. سعی می کنم بخوابم، اما آدم اون يکی نيمه هه ليستشو می ذاره جلوم: هديه ی تولد، سفارش کيک، گل، و کلی خورده کاری مهمونی.. راه نداره که نداره.. اين يکی آدمه هم مجاب می شه بره کلاس و عجالتن غيبت هاشو برای روز مبادا سيو کنه..
می رم جلوی آينه.. آينه کثيف می شه.. با خودم فکر می کنم از کی اين جوری شدم..
...
صدای دينگ دينگ که مياد و عکس اون پاکت کوچيکه، هم خوبم می شه، هم دل شوره م می شه.. فکرشو بکن؟! .. هنوز که هنوزه تو دلم خالی می شه.. با خودم می گم کاش همون چند ماه پيش از شرش خلاص شده بودم.. کاش الان شيش ماه بعد بود.. چرا عوضش نمی کنم؟..
...
راه می رم.. قدم هام سنگينن.. می دونم چمه.. راه می رم و ديوارهای زندان خودساخته م رو شماره می کنم.. چند قدم فيلی؟
...
هنوز چشمام چکه می کنن.. توی دلم خاليه، يه خالی گنده.. هزار سال گذشته و هنوز عادتم نشده.. هزار سال گذشته و هنوز هربارکه ابر سياه نزديک می شه من به پيشواز دل شوره و سرگيجه می رم.. هزارسال گذشته و هنوز از آوار تنهايی شب ها و روزهای ابرسياه دار می ترسم..
ياد حرف های قرمز ميفتم پای تلفن وقتی داشت با يه بغض گنده از دل تنگی و تنهايی ش می گفت.. فکر می کنم اگه اين مدل تنهايی ه رو تجربه می کرد چی می گفت اون وقت؟.. وقتی که حس می کنی دستت به هيچ جا بند نيست.. هيشکی نمی تونه پا بذاره جلو و کنارت باشه.. خودتی و خودت و بايد همه شو تنهايی تحمل کنی.. اونم بدون اين که لبخند کذايی ت يادت بره، با يه بغض گنده تو گلوت که حق ترکيده شدن نداره حتا..
...
Link
  



Thursday, January 26, 2006

wow
عجب فيلمی بود اين spring, summer, fall, winter, ...and spring
Link
  



Tuesday, January 24, 2006

Amba


پشت در ایستاده بود . درست مثل یک گنجشکِ ساکت ته کشیده ی خیس ...
آشفته گفته بودم: کلید که داشتی که! دستهام می لرزیدند مثل برگهای بید مانده در باد می لرزیدند... آمد. بی حرف، بی صدا با چشمهای بی نگاه و شانه های بی رمق آمده بود، بی که بلرزد...کنار آتش ِنیمه خواب ایستاد . همینطور بی تکان ،بی حرف.. روسری اش را برداشتم... نفسم رفت...گلکم، جان دلم.. کمند بلوطت کو؟

سر آسیمه پتو آورده بودم و پیراهن خشک... چای داغ و شیرینی که نخورد...یادم هست چشمانم گزگز میکرد و قلبم خودش را به در و دیوار می کوبید.. دستهام می لرزیدند
اما جانم، جانم فارغ از همه، از شوق، هفت آسمان را فریاد کنان بالا رفته بود ...

خواب می دیدم خواب... رگبار و باد و صدای موج ها اما خواب نبود

Amba is here again… me is plenty scared … capitaaannn…

در فاصله ی خواب تا بیداری ِ من گم شدی...

تمام خانه را گشتم .به خدا که همه ی گوشه ها را گشتم و بیدار بودم که میگشتم .. در را باز کردم... دستهایم را چسباندم به شیشه و پشت همه ی پنجره ها را نگاه کردم.. تو کجایی؟ ... کجا رفتی زیر این رگبار... بلد نشده ای این کوچه های تاریک ِ پیچ پیچ را هنوز. هنوز هنوز هنوز به زوزه ی شغال ها و صدای سگ ها عادت نکرده گوش ات جان ِ دلم . هنوز نمیدانی که این سایه های بلند لرزان همان نارون های بی برگ اند که نترسی.. کجا رفته ای آخر؟ در را پشت سرم نبستم..کلاه و بادگیر و شیشه ی بنفشت را برداشتم و به شب زدم ..اما کدام سو از کدام راه؟ نکند رفته باشی پی ِ حرف این خیابان پهن بی پیر که راه را به دریا می برد هان؟ دلکم ، ماهکم! وهم شب دریا را نمی شناسی هنوز تو.. نکند رفته باشی از آنسو که چراغ هاش از دیشب خاموش اند؟ آخر کجا را بگردم من.... رفتم اما که قرار نشستن نبود . تا طلوع، تا روز، تا پیدا شدن قایق بزرگ صیاد ها رفتم و رفتم..گم شدم من اما تو پیدا نشدی...

Capitaaan! How me is going to live in the forest now? Capiiitaaan…

خیس و خسته و خراشیده و خالی و خراب، تلخ و ته گرفته و تبدار وترسیده و درمانده و دلگیر و دیر برگشتم.. ای لعنت به هرچه دال و ذال این دل دروای بی در و پیکر ... تیزاب و تاتوره در هوا پاشیده انگار..

اینجا هم که برف باریده امشب ..ریز و مدام باریده و حواسش به من نیست که زیر آسمان سرخ در ساعت صفر دلم ، چشمم و دستان خو گرفته ام دودو میزنند پی تو در شهر بی حصار....

هیییییی ... گاهی خود خواهانه دلم می خواهد دنیا و آدمهاش و دیوارهاش و دروازه های بسته اش آنقدر به تنگت بیاورند که مثل یک گنجشک درست مثل یک گنجشک خیس بیایی و بمانی و بنشینی وبپایی و بمیرانی این بخت بدخوی مرا ... می دانم. می دانم دوستی نیست این. اما عاشقی که هست .. نیست؟

امشب زیر همین آسمان سرخ که نامردمی میکند و سپید می بارد درست در ساعت صفر؛ دوست تو نیستم.. اما بگذار همین امشب همین یک نفس همین یک آن که جای خالی تو مرا در همین تهی مچاله می کند عاشقانه و بیرحمانه بخواهمت با همین لحن و زبان قدیم و حسنک وارم...
فردا که بیاید توتکم، فردا، تاوانش را خواهم داد ..
با همین دستها و همان دل و همان همانها که بود... تاوانش را خواهی گرفت خوب ِ من. خواهی گرفت ماه من ....

Amba is here again capitaan .. me is plenty plenty scared..

(dersu uzala)
Link
  



Saturday, January 21, 2006

معجزه

می‌شود لباس‌هام را به تنم
آتش بزنی
و من لباس‌هات را
به تنت آب کنم؟

نگذار بروم
جادو کن
سنگ کن مرا
نشسته و تماشاگر تو
آنجا.


تا به حال مرا
زير نفس‌های تو
گم‌شده
ديده بودی؟

خواب
معجزه ا‌ست
تا چشم برهم می‌گذارم
از راه می‌رسی
با همان لبخند.
و تو معجزه‌ای
تا چشم باز می‌کنم
برابرم نشسته‌ای
با همان لبخند.


همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
همه‌ی من
يعنی نبودن تو
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟

موسيقی می‌گذارم کف دستم
فوت می‌کنم برات
فقط لبخند بزن
برو کنار پنجره
آمدن مرا تماشا کن
اريب می‌بارم بانوی من!
مثل اشک‌هام
مثل نت‌های کوچولو
مثل نگاه تو.


من عاشق پرستش توام
و خودت هم
اين را نمی‌دانی
آقای من!

پس چرا نيستی؟
حالا کجا دنبالت بگردم
در اين نيمه‌شب؟
باز می‌چرخم در آغوش تو
خودم هم نيستم
حالا
...
نيستم.

تا حالا مرا ديده‌ای
لب‌هام
تب‌دار و دودل
نه!
هزاردلِ بوسيدنِ نقطه نقطه‌ی تنت؟

Link
  



Friday, January 20, 2006

پوست انداختن
Link
  




شتاب ندارم برای بازگشتن
آهسته عاشقی کن
Link
  




روياهام
قصه هام
تصويرهام
هر چه که باشند
خوش رنگ
بد رنگ
بی رنگ
اما
از داشته ها و ناداشته های منند
خود خود من

يادم بماند رويا نسازم با سنگ و خشت عاريه
تابِ آوار قصر خيالی ِ قرض الحسنه را نداشته باشم به گمانم
Link
  




با اين پيشانی سفيد
تا جای دوری نمی توانم بگريزم..
Link
  




فکر می کنم زياده خواهی و تمام خواهی تا کجا؟
تا چه قدر؟
چرا از ياد برده ام پذيرفتن ِ آدم ها را؟
همان طور که هستند
همان قدر که هستند

کجا باز چشم هايم را بستم؟
که فراموشم شد کجا ايستاده ام را

کجا باز دست هايم را از ياد بردم؟
که خيالم برداشت می رسانندم تا سقف آسمان
بالای ابرها

من کولی سايه فروشم
بانوی بی ترانه
با تاجی کاغذين از لبخند و فريب
و کوله باری لبالب از نادليل و ناکلمه
پر از لغات نامفهوم
نامعنی
ناجايز
نا...
Link
  




می گويد:
اما تنها اين منم که می دانم ماهيت اين دو عشق چه قدر متفاوتند... و اين که کدام يک عميق ترند؟ ... اولی مسلم اعتياد به هروئين بود. من هيچ توانايی در آن نداشتم. اين يکی اما عينن نياز من به غذاست. بی آن نمی توانم زندگی کنم... اما آن حس اعتياد؟ نه...
حالا اما گمانم خيلی خسته ام.. مثل يک هروئينی سابق که دارد مثل مردم عادی زندگی می کند و غذا می خورد... تبش هنوز هم گاهی می آيد و می رود... اما می ماند؟
...
Link
  




هيچوقت نمي داني از کجا شروع مي شود. هيچوقت نمي داني چرا يا چگونه شروع مي شود. وقتي سرگشتگي ها شروع مي شوند مي ايستي و برمي گردي و به عقب نگاه مي کني و از خودت مي پرسي: «چي شد؟» و مي گردي دنبال دليل ... که پيدايش هم نمي کني. کدام باد دانه ي اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهاي خودت ميکشاند با خودش آورده است؟ نخواهي دانست. چرا اين چهره ... چرا اين تن ... چرا اين لبخند؟ نخواهي دانست. مي بردت. هيچ وقت نمي داني که همه چيز کي از اختيارت خارج شده است. اما همين است که دوست مي داري نه؟ همين بي اختياري را.

مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.

مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.

هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:‌«نه!» چرا نمي گويي:‌«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.

جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.

سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.

"ليلای ليلی"
Link
  




باباهه که ماچم کردا
هوووووم
تو اون مکث دوميه ش
ماچ خالی نبود که
حرف بود توش و گلايه و اين که هوی
دختره ی عوضی يه دنده
حالا هی لجبازی کن
اما من که بقيه نيستم که
من باباتم
هنوزم ايناهاشم
ببين
همين ايناها

بعد
امممم
نمی دونما
هنوز نمی دونم
ولی گمونم که يواش يواش دوست شم دوباره باهاش
نه يه جور تابلويی که بفهمه ها
يه جور يواشی که فک کنه اصن قهر نبوديم که اين همه هزار سال رو
Link
  



Thursday, January 19, 2006

غلت زدم
دست دراز کردم
نبودی

خواب ديده بودم
Link
  




اما همه ی هدايای تولدم يه طرف
اون دسته گله که اين دو تا فينگيليا رفته بودن يواشکی با پول تو جيبی خودشون خريده بودن، يه طرف
اونم با تعخير به قول خودشون!!

بعدشم که اصن من می ميرم واسه اين عمه ی جيگر فرهيخته م
Link
  




يه عالمه وبلاگمه
اما هی بايد بشينم حساب کتاب کنم
اينه که خوشم نمياد اصن از پست محاسباتی
Link
  



Tuesday, January 17, 2006

دوسش داشتم امروزو
وقتی نشسته بوديم دور هم، يه حس جديد داشتم
که تا حالا نديده بودمش
انگار دوستای کهنه ی از جنگ برگشته باشيم
که حالا بی هيچ قصد خاصی فقط نشستيم داريم حرف می زنيم از اين در و اون در
يه جور حس خانواده توش بود
حس مال هم بودن
اختصاصی بودن
نمی دونم کلمه ش چی می شه دقيقن
هر چی که بود، دوستش می داشتم زياد

هاها
فکرشو بکن
من و تو و آبی و قاصدک
چارتا آدم نامتجانس با کاراکترهای شديدن متفاوت
با يک وجه اشتراک پررنگ اما
پررنگ و غمگين کننده

بعد اما بودن تو باعث می شد من فکر کنم الان اون ها چه همه تنهاترن
و فکر کنم که چه همه سال دلم خواسته بود که اين لحظه
که اين حس
برای هميشه ادامه داشته باشه
اين جور داشتنت در حضور بقيه
بودنت در کنار همه ی بودن های ديگه
همين جوری باقی بمونه
و باز فکر به اين که چه قدر راهی که من و تو اومديم از بقيه دور تر بوده
سخت تر بوده
و پر دست اندازتر
و اين که علی رغم همه ی روزها و ماه های گذشته
هنوز هم اين جاييم
هر چند خسته
هرچند گيج

و باز داشتم فکر می کردم
چند روز ديگه؟
چند ماه؟
چند سال؟
...
Link
  



Monday, January 16, 2006

هه
به سلامتی فقط ديدن فيلمی چونان sweet november رو کم داشتم که اون هم به مدد موقعيت شناسی واقعن تحسين برانگيزم نشستم ديدم!
Link
  




در همين راستا
شاعر با صدای بلندتری می فرمايد:

نازنين بدجوری من خاطرخواتم
حاليته؟
حاليته؟

آره من عاشق جفت ِ چشاتم
حاليته؟
حاليته؟
Link
  




برای جلوگيری از غلظت فضا، شاعر می فرمايد:

تو اين دنيا
تو اين عالم
ميون اين همه آدم
منو باش دل به کی دادم
به اون کسی که نمی خوادم
کسی که داده بر بادم

دارارام دارارام رام رام
Link
  




کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد
Link
  




من دلم می خواهد
که به طغيانی تسليم شوم
Link
  




باور کنيد
من زنده نيستم
Link
  




تنم به پيله ی تنهايی م نمی گنجيد
و بوی تاج کاغذی م
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
Link
  




همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه ی بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
Link
  




در اتاقی که به اندازه ی يک تنهايی ست
دل من
که به اندازه ی يک عشق ست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد:
" دست هايت را
دوست می دارم."
Link
  




خطوط را رها خواهم کرد
و هم چنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
Link
  




دل چرکينه گی
قطره
قطره
قطره
می چکد در چشم هام

تا دل مرده گی
واداده گی
ساقه
ساقه
ساقه
پابگيرد بر دست هام


در خاکستر برجای مانده از تو
به خواب می روم
پر درد
بی کلام
آرام
Link
  




همه ی تو

دوستم داشته باش
از آبی که بر پايت می خورد هراس مکن
با تن و گيسوانی بيرون از آب
هرگز غسل تعميد زنانگی نخواهی يافت.

نزار قبانی
Link
  




ماچ ماچ که خانومه
*:
Link
  




امروز يکی از ريدينگ های امتحانمون در مورد اين بود که آقايون در وهله ی اول که يک خانوم رو می بينن به چی ش اول از همه توجه می کنن
بعد يه آمار گرفته بود و نتيجه ش از اين قرار بود
culo
pecho
pierna
cuerpo
cara
ojo
sonrisa

خوشم مياد هم چين تفاوت چندانی با هم ندارن کلهم اجمعين!
Link
  



Sunday, January 15, 2006

نمی‌شود؟


همين‌جا نشسته‌ام
پشت اين در
از پنجره که نمی‌آيی؟
از همين‌جا وارد می‌شوی
نمی‌دانم کی
اما روزی از همين‌جامی‌آيی
و من تا همان روز
اينجا می‌نشينم
همين‌جا.
.....
Link
  




خدايا خواهش می کنم آدمای عوضی رو تبديل به سوسک کن تا بقيه ی آدما با خيال راحت بتونن لهشون کنن
Link
  




Don't be content to merely survive
You must DEMAND
to live in a better world
.not just dream about it
.I didn't do that
Link
  




,My dear Simone

After you, red is no longer red
The blue of the sky is no longer blue
The trees are no longer green
.....
After you, I have to search for colors in the yearning I have for us
After you, I miss even the pain that made our love timid and secret
.....
I regret the waiting, the relinquishing
the coded messages
our stolen glances in a world full of blind people
who didn't want to see
Because if they'd seen us
we'd have been their shame
their hatred
their cruelty
.....
I regret I haven't yet had the courage to ask your forgiveness
And that is why I can no longer even look inside your window
That is where I always saw you
when I didn't know your name
.....
And you dreamed of a better world
A world where a tree was not forbidden to be a tree
or for blue to become the sky
.....
I don't know if this is a better world
Now that no one calls me "davide" anymore
"Now that everyone calls me only "Mr. Veroly
.....
?How can I say this is a better world
?How can I say that without you
.
.
.
"Facing Windows"
Link
  




Old Fantasy

می گما
امشب اگه اسم شهرامون يکی بود
شب شب که دير می شد حسابی
زنگ می زدم بهت که اوی
وردار يه فيلم بيار با خودت بشينيم ببينيم من يادم بره خودمو، قبول؟

چه فيلمی به نظرت اون وقت؟

×××××

با تو سخته

اگه اين پسره زنگ می زد سه چار تا دی وی دی از وودی آلن می بردم
اگه اون دختره زنگ می زد "ويکينگ لايف" می بردم
اگه اون يکی زنگ می زد حتا شايد "پالپ فيکشن" می بردم برای ده هزارمين بار

اگه تو زنگ می زدی چی؟
بدبخت می شدم احتمالن
عزای عمومی
يه طرفم می گفت "سينما پاراديزو" رو ببر
اون يکی می گه برو بابا، مگه چی فک کردی؟

اوه
همين الان يادم اومد
فهميدم
"فيسينگ ويندوز" رو می آوردم
جدی همين الان يادم اومد
خيلی وقته خريدمش
تو سينما ديدمش ولی تو خونه نه
هيچ کس نيست که فکر کنم باهاش اون رو ببينم
اگه ديديش شايد بدونی که عاليه برای با تو ديدن
عاليه
...

×××××

Facing Windows
Link
  



Saturday, January 14, 2006

صبوری کن گُلم
Link
  




تلفن زنگ می‌زند
شبِ شب است
می‌رود روی منشی
- سارا بیداری ؟
گوشی را بر می‌دارم
- چیزی شده ؟
- مرا ببخش،
یک تک پا بیا پشت پنجره
نگاه کن

ماه گم شده
Link
  




...
And I want to wake up with the rain
Falling on a tin roof
While I'm safe there in your arms
So all I ask is for you
To come away with me in the night
Come away with me
Link
  




به گلدان نگاه می کنم
به يک بغل نرگس بی جان
اما خوب دوام آورده اند ها
تمام اين روزها را

لبخندم می شود
گمانم حوالی ايران زمين بود
پسرک خوش روی گل فروش که در جواب گفته بود
هر قدر دلتان می خواهد بدهيد
و باقی پول هم شده بود باز نرگس
نرگس خيس باران خورده
.
.
.
روزهام به بی مريمی عادت کرده
به بی نرگسی اما نه
Link
  




بعضی آدما آدم خيلی خوبين
اما خوب لزومن عاشق خوبی نيستن

بعضی آدما هم معشوق خيلی خوبين
اما معمولن آدم خوبی نيستن
Link
  



Friday, January 13, 2006

Link
  




به تو سلام می کنم
کنار تو می نشينم
و در خلوت ِ تو شهر بزرگ من بنا می شود
Link
  




ماه هم که نباشد
برای پريشانی اين شهر
هزار بهانه پيدا می شود

حيف است سيب را نچيده بميريم
Link
  



Tuesday, January 10, 2006


کلی تا دووووووست داشتم که اين Out of Africa رو که

بعد تازه گمونم کلی هم لازمم بود

هووووم

اون جايی که پسر آفريقاييه می گه بايد با زخمم صحبت کنم ببينم چی می گه..

اون جا که شيره نزديک بود مريل استريپ رو بخوره، بعد رابرت ردفورد بهش می گه نگران نباش، صبحانه شو خورده. بعد مريل استريپ می گه فک نمی کنی يه وقت بخواد ناهارشو زودتر از مطابق معمول بخوره!

بعد اون جا که رييس قبيله هه مياد به مريل استريپ می گه حالا بچه های قد بلندتر هم می تونن خوندن ياد بگيرن..

بعد اون جا که دنيس واسه کارن يه گرامافون هديه مياره..

بعد اون جا که دنيس بهش می گه يو روييند مای بينگ الون..

بعد اون جا که باز دنيس بهش می گه يادت باشه، تو هيچ وقت مالک هيچی نيستی.. ما فقط می تونيم عبور کنيم و ردپامون جا بمونه..

بعد اون جا که دوتايی شون دلشون می خواد هواپيمای يه موتوره سوار شن..

بعد اون جا که يه عالم وقت بعد کارن می بينه يه هواپيمای تک موتوره داره رو مزرعه ش پرواز می کنه.. می بينه دنيسه که اومده دنبالش.. می پرسه کی ياد گرفتی با اين پرواز کنی؟ دنيس می گه ديروز!

بعد اون جا که داره موهای کارن رو شامپو می کنه..

بعد اون تپه هه که کارن می خواد از دنيس اون جا خاکش کنه..

بعد.. خيلی بعدتر..

اون جا که کارن اون مشت خاکه رو نگه می داره تو دستش و می ره..

اون جا که با پيشکارش خداحافظی می کنه، بعد پيشکاره بهش می گه يادت باشه آتيشی که روشن می کنی اون قد بزرگ باشه که من بتونم ببينمشا..

اون جا که به دنيس می گه من در بدترين شرايط، هميشه به اين فکر می کنم که اگه يه لحظه، فقط يه لحظه ی ديگه بتونم ادامه بدم..

اون جا توی کلاب آقاهه دعوتش می کنه بره تو و با هم ويسکی می خورن..

اون جا که تو ايستگاه، پيشکارش به اسم صداش می کنه..

آی لايکد ايت سو ماچ

Link
  




اممم
خوب راستش هر کی مثه اين روزای من دوز جواديت خونش بالا باشه و نره مکس رو ببينه، خره اصن!

بعد اما قويا به اطلاع می رسونم که اين فيلم رو با آدم های فرهيخته به تماشا ننشينيد، چون قطعا بعدنش از ميزان ضايعيت و جواديت خودتون دچار شرمندگی خواهيد شد.
Link
  




I'm not spam anymore
be salamati
!
Link
  



Monday, January 9, 2006

ديدار

بين من و تو
ديوار شيشه ای
خود را در باران می شويد
و تو چشمانت را
در غربت من
می گريی

می خندم
می خندی
دلم می گيرد
و کلمات
در هياهوی هر دو سو
پرپر می شوند

که می تواند
خاک را
و باد را
در گردباد
تجزيه کند؟

دستی که سنگ بر يال های کوچک من می بندد
گره از بال های بزرگ تو می گشايد

لحظه ی خوش را به من بسپار
پيش از آن که باد کينه توز کويری
تاراجش کند


از سقف ها و ديوارها دل تنگم
دل تنگم
دل تنگم

می روی
و چون با راه تنها شدی
از گلوی من
فريادی چنان برآر
که طنينش
آسمان را
از هم
بشکاند

آسمان
در من می شکند
و چشمانم
باز
تو را
و راه را
چشم به راه می نشيند

آه
Link
  




U know
these days
I just drift along
and
sometimes
somehow
I feel I've just drifted apart
heh
drift along, apart, away
blah blah
Link
  



Sunday, January 8, 2006

در چنين روز بارانی ای شاعر با آخرين ولوم ممکن می فرمايد:

بارونی.. باروونی.. دلم کوير لوته
قسم بزرگ من.. قسم به تار موته.. قسم به تار موته..
Link
  




اين آهنگه هست؟
بلو کافه
بعد می دونی منو ياد چی می ندازه؟
ياد از اين مدل دوستی های قديمی خيلی صيقل خورده
که می دونی علی رغم همه چی
علی رغم همه ی همه چی
تا آخر دنيا ادامه داره
از اين دوستی های مچورانه
که پوووووونصد تاست اصن

خيلی خوبه، نه؟
آدم لبخندش می شه
گرم گرم

Link
  




در چنين روز بارانی ای شاعر با آخرين ولوم ممکن می فرمايد:
بارونی.. بارونی.. دلم کوير لوته
قسم بزرگ من.. قسم به تار موته
قسم به تار موته
Link
  




هی روزا دارن با دور تند پخش می شن
بعد هی من دارم جا می مونم ازشون اما
Link
  




اهم
اهه اهممم
خوب اون نقاشيه بود؟
يه خونه که از اون تلفن ديواريا داره
از اون تلفنا که مثه آيفون می مونه
بعد سيمش يه عالم تا درازه همه ش می تونی باهاش از آشپزخونه بری تا تو هال و از اين ورم تا تو کتابخونه حتا
بعد کف خونه هم نه که چوبيه
هی قرچ و قرچ صدای چوب مهربون می ده زير پات
بعد نه که هم از اون زير سيگاری کوچيک جيگرای مانسون دستته با سيگار
همه شم فقط به هوای اون انگشتر نقره هه که نگين گنده ی سياه داره
بعد واسه همين گوشيه رو با سرشونه ت نگه داشتی هی حرف می زنی هی راه می ری
بعد رو کانتر هم کلی سيب سبز آب دار و خرمالو و نارنگی و ليمو ترش گنده ولوه
رو اون مبل گنده گنده هه هم پره از کوسن های نارنجی تيره و کاراملی و بژ و سبز تيره ی طرح گليمی
شومينه هم که خوب معلومه روشنه
بعد تازه هم از جاده برگشته باشی
پلور و برف و ابی و ...

همممم
دلم خواستش که

من می گم آدم اگه ديتيل قصه هاش هم به همين واضحی و پررنگی باشنا
بعد همه چی شم خوب به همين سادگی باشه و به همين لبخندی
بعد ممکنه خداهه سر ذوق بياد
ورداره عينن نقشه ی خودتو اجرا کنه
بدون اين که دست کاری ش کنه
ها؟
Link
  




اتوبان صياد شيرازی خرترين اتوبان تهران است چون که بی شعور خيلی زود می رسد و آدم گول می خورد

رولان بارت
Link
  




يه کوپی بود اون تو
اسمش تو مايه های چارلاتان اينا بود
بعد کلی خوش مزه بود
از بستنی طالبی و کارامل هم حتا خوش مزه تر
Link
  




ميان ده ها کاغذ کاهی بی رنگ
بدرنگ
نارنگ
گاهی زندگی می چرخد و می گردد و رنگ می شود به هفت رنگ و هفتاد رنگ
تصوير قصه ای رنگی
اما ساده
اما سبک
جامانده در چارچوب يک صفحه
يک عکس
يک روز

صفحه اما باز ورق می خورد
باد رنگ ها را می برد
تا دور
تا دير

من جا می مانم ميان ده ها کاغذ کاهی بدرنگ
بی رنگ
نارنگ

و در خاطرم نقش می بندد
رنگ

رنگ
رنگ
رنگ
Link
  




ديروز که بعد از کلاس به هوای بسکين رابينز سر از ميرداماد درآورديم
ديدم اوووووه
چه همه مغازه ها هنوز بازن
چه قد پوليورای گنده ی رنگی رنگی دارن
چه قد جورابای کلفت پشمی پشمی
هه
منو بگو
فک کرده بودم از وقتی نازنين رفته و ما ديگه دوتايی نمی ريم ازشون يه هويی ده تا چيز ميز بخريم
ديگه همه شون بسته ن رفته ن پی کارشون
اما نرفته بودن که
همه شون هنوز کلی زنده شون بود
بعد دلم برا خريد کردن يه هويی هزاااارتا تنگ شد
بعد نه ديگه هيشکی نيست باهاش برم خريد
اينه که اصن ديگه خريد کردنم نمياد که

اصلن هر آدم خوش خريد خوش سليقه ای که پاشه بره کانادا خره
خيلی هم خره
Link
  



Friday, January 6, 2006

Link
  



Thursday, January 5, 2006

اون مردای مهم زندگی من بودن؟
که فک می کردم با همه ی همه ی دنيا فرق دارن
حالا هر چيَم که بشه
خوب؟

کوشن حالا هر کدومشون؟
يا اصن لااقل يکی شون حتا؟
کوشن پس؟

می بينی همه ش توهمه؟
Link
  




چه که یه وقتا آدم غصه‌ش میشه از دوری و تنهاییش
دیدی؟
یه جوری که دلش می‌خواد همه‌ی آدمای دنیا بغلاشونو باز کنن براش بگن بیا بشو مال من :)
Link
  




دلمم از دوباره
تئاتر بینوایانو می‌خواد
که تنهایی برم و آخرین سانسشم برم
که برگشتنی بارون بگیره دوباره و من دلم بسوزه برای اون آقاهه که دارن میدوئن و خیس میشن و یکی هم توی چرخ پشت سرشون تو کالسکه نشسته زیر سقف که خیس نشه
که یه عالمه واسه متروی پینر وایستم و نیاد و موبایلمم آنتن نده که به بابام خبر بدم که نیومده هنوز
که مجبور بشم با یه خط دیگه برم و یه کلی راهم دور بشه
بعد برسم ببینم بابام تا آخرین جایی که میشده با چترش اومده جلو که منو زودی از دست بارونا نجات بده
که تا منو می‌بینه بخنده و بگیره محکم فشارم بده تو بغلش بگه نگران شدم بابایی
منم ببینم که امنه دیگه زیر چترش و تو بغلش
حالا هرچقدرم که دیروز دوستش نداشته بودم
Link
  




شد يه هفته
از جمعه ی پيش تا حالا
تازه از هفته ی قبل ترش حتا

دلم واسه وقتايی که اسممونو می شد يه خانواده گذاشت تنگ شده
چه قد يه وقتايی دلم هوای خونه رو می کنه
يه خونه که توش يه خونواده زندگی کنن

تازه من دختر اولش بودم
عزيز کرده ش بودم
تازه هيچ وقت به من که می رسيد دلش طاقت نمياورد
نه؟

يعنی حالا ديگه يه هفته يه هفته دلش طاقت مياره؟
به همين سادگی؟

که فقط يه تلفن بزنه
لحنش مثه هميشه هاش باشه
بپرسه کاری ندارم؟
چيزی لازم ندارم؟
پول نمی خوام؟
بگه اگه کاری داشتم بهش بگما
بعد بازم مثه هميشه ها خدافظی کنه و گوشيو بذاره
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

گوشی توی دستم يخ می زنه

يه هفته

خوبه که اين تلفنه کالر آی دی نداره
پيش خودم می تونم فک کنم حتمن وقتی زنگ زده که کسی خونه نبوده

اما من که بيشتر اين هفته رو خونه بودم که
نبودم؟
Link
  




يه وقتی بر می گردی می بينی اونی که هميشه فک می کردی پشتته
باهات مياد
تنهات نمی ذاره
فقط يه سايه ست
يه سايه ی اختراع خودت
Link
  




خيلی وقته که راه زندگی من
ديگه جاده ی صاف نيست
پله ست
همه ش پله ست
بعد من حتا نمی دونم ته اين پله ها چه خبره
حتا نمی دونم اصن به جايی می رسن يا نه

بعد يه وقتايی
يعنی بيشتر از يه وقتايی
اين روزها بيشتر وقت ها
هر پله ای رو که بالا می رم
برمی گردم پله ی پشت سرمم خراب می کنم

خوب اين جوری آدم نفس کم مياره ديگه

تازه اونم در حالی که فک می کنم احتمال سقوط کل پلکان هم هميشه هست
هر لحظه ممکنه همه چی جلو چشام فرو بريزه
پشت سرمم هيچ پله ای نيست
مدت هاست که ديگه هيچ پله ای نيست

دلم می خواد مست کنم
مست واقعنی
يادم بره پله ها رو
Link
  




بعد اين شعره:

گفت ليلی را خليفه کان تويی؟
کز تو مجنون شد پريشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نيستی
گفت خامش چون تو مجنون نيستی

مال نظامی نيس که
مال دفتر اول مولاناست
جهت اطلاع و يادآوری و ثبت در تاريخ

پ.ن: پُست ذهن-بدن
!
Link
  




من الان يه سگ-قورباغه ی پشت و روی خسته
و در حال سرچرخه
اما خووووبم
Link
  




هنوز که عطسه می کنم
عطسه هام بوی آب سيب می دن
Link
  




يه سوسکه بود که گمونم داشت می رفت گردش شب جمعه
اما بنا به دلايلی برگشت تو خونه ش
!!
Link
  




دلم واسه همچين روز پرتقالی ای کلی تا تنگ شده بود که
واسه غش غش خنديدن باصدا
واسه هوينگ فان و اينجويينگ د مومنتس
و در ضمن
نه به اون سوئيتنر تو شار، نه به اون برگ سلطانی البرز
Link
  






اين آهنگه هست؟
بلو کافه
بعد می دونی منو ياد چی می ندازه؟
ياد از اين مدل دوستی های قديمی خيلی صيقل خورده
که می دونی علی رغم همه چی
علی رغم همه ی همه چی
تا آخر دنيا ادامه داره
از اين دوستی های مچورانه
که پوووووونصد تاست اصن

خيلی خوبه، نه؟
آدم لبخندش می شه
گرم گرم
Link
  




می گه تو به من يه دختر بده که چشاش و پدرسوختگی ش به تو رفته باشه
ديگه کاريت نباشه
خودم بزرگش می کنم
ديگه هم قول می دم هيچی ازت نخوام
Link
  






The Blue Cafe





...
The chance of no return
...
?Where have you been
?Where are you going to
I want to know what is new
I want to go with you
?What have you seen
?What do you know that is new
?Where are you going to
Because I want to go with you

Link
  



Wednesday, January 4, 2006

اگر خواستی بخوابی
چراغ را خاموش نکن
آخر می دانی
تمام پنجره های شهرخاموشند
فقط پنجرهء من روشن است
اگر پنجرهء تو هم خاموش باشد
آنوقت حس می کنم
خیلی تنهایم.
Link
  




Rain رو دوست داشتم
يه فيلم مهجور که نمی دونم چرا يه هو دلم خواست ببينمش
بيشتر از اون که فيلم متکی به داستان پردازی باشه، مياد يه تيکه از زندگی يه خونواده رو می ذاره جلو چشم آدم
در واقع مياد passion هاشونو به تصوير می کشه
و به سادگی آدم رو تا آخر فيلم درگير خودش می کنه

خلاصه که فيلم يه جوری ای بود
يه جور دوست داشتنی
Link
  




if you are somebody who is nobody
it's no fun to be around anybody who is everybody
...
Melinda & Melinda --- Woody Allen
Link
  




I want to want to live
Link
  




بعد از کيشلووسکی و آلمودووار
اينک وودی آلن

خداست بعضی از ايده های اين بشر
Link
  



Tuesday, January 3, 2006

جالبه ها
داشتم می شمردم
ديدم من تا حالا تو عمرم حتا ده بارم نشده جلو يه آدم ديگه سيگار بکشم
يعنی هميشه ها، شديدانه يه حس ضايعيت دارم در اين مورد
که حتا سر پيری هم نرفته اين حسه هنوز!
ولی در تنهاييت اصن ندارم اين حسه رو

نمی دونم از کجا سرچشمه گرفته
عجيبمه
Link
  




يعنی در واقع اون چالش های الگانتی که تو زبان ژاپنی هست که هيشکی درکشون نکرده بود جز من و رولان بارت
خوب؟
اگه يکی بخواد به زبان فارسی برشون گردونه يا در واقع اون چالش ها رو در فارسی استعمال (!) کنه
به خدا واقعنی می شه همين مدلی که من حرف می زنم
!
Link
  




اين زبان نگارشی م خودمو هم کشته
ولی خدائيش خيلی خوب حس رو منتقل می کنه ها!
يعنی اصن يه جور مينی ماليستانه ای باعث صرفه جويی در افعال زيادی و در مقابل کثرت سرعت انتقال احساسات با استفاده شيوه ی نوين و اينا با تشکر از همکاری شما!
Link
  




اصولن در حيطه ی وبلاگ نويسی
هر وقت پست های فرد وبلاگ نويسنده تبديل به پست های ت*** تراکتوری می شود
نشانه ی حس خود-تنها-طفلکی-بينی مفرط نويسنده می باشد

در اين حالت لازم است...

اصنم لازم نيست
Link
  




اصن اين آلفابت اينگيليسی کامل نيست که
چون عين ندارن
بعد نمی دونم جهت امفسيس روی ته کلمات از چی استفاده می کنن که؟!

خوب مسلمه که نه با نع خيلی بار معنايی متفاوتی داره
Link
  




اصن جفتکمه خوب
حرفيه؟
Link
  




از اون آخر داگ ويلامه
بدفرم
Link
  




به سلامتی!!!


مسأله‌ی ذهن-بدن

”
صدای گرمِ مخصوص‌اش قبلاً هم توجه‌ام را جلب کرده بود. حالا داشت با کسِ دیگری از شعرِ فارسی حرف می‌زد. اسمِ امین‌پور و احمدی و آزاد را شنیدم. هوم... خانمِ بیست‌وپنج-شش‌ساله‌ای که شاعرانی را می‌شناسد که هر کسی نمی‌شناسد. موهایش چه شکلی است؟ اسمِ خوئی را که شنیدم دیگر طاقت نیاوردم: رفتم و کنارش نشستم . زود بحث را از چنگِ آن دیگری درآوردم و خودم ادامه‌اش دادم.
به نظر می‌آمد که خوش‌اندام هم باشد. نامزدداشتن‌اش آیا کارم را سخت خواهد کرد؟ گفت که البته ارادت‌ِ بسیار زیادی هم به شاملو و شفیعی دارد. برهنه تصورش می‌کردم. اسمِ اوجی را هم گفت. گفتم که فقط شعرِ درخشان‌ِ منتهی به هوای باغ نکردیم و دورِ باغ گذشتاش را می‌شناسم، و صدای ناله‌های پرلذت‌اش [ناله‌های او، نه منصور اوجی!] را تصور می‌کردم. نزدیکِ اُرگاسم‌اش نخواهم گذاشت چشمان‌اش را ببندد....
اما یک‌دفعه دیدم که شعرِ بسیار بسیار مشهورِ سرشک را دارد به بامداد منسوب می‌کند. جوابی‌اش مطمئن‌ام کرد که اشتباهْ لـُپی نیست. و نسبتاً به‌سرعت مبرهن شد که از آثار و حتی از صاحبانِ آن نام‌ها چیزی نمی‌داند. حیف... دوباره با روسری دیدم‌اش. بلند شدم و رفتم. نشناختنِ شعرِ معاصر البته ناقضِ هوشمندی نیست و می‌تواند حتی ناقضِ بافرهنگی هم نباشد و مسلما لزوماً با آدم‌حسابی‌بودنْ ناسازگار نیست؛ اما اسم‌پرانیِ بی‌پشتوانه و تظاهر به دانستنِ چیزهایی که نمی‌دانیم... شنیع است.
در سال‌های اخیر این را نشانِ این گرفته‌ام که دیگر خیلی جوان نیستم: با کسی نمی‌خواهم بخوابم که احترام‌ام را جلب نکرده باشد—نهایتاً، در بعضی روزهای به‌شدت بی‌کس‌ماندگی، برایم مهم نبوده است که طرفْ محققـاً آدمِ حسابی‌ای باشد: پیش آمده است که در این مورد تحقیق نکنم؛ اما با کسانی که در ذهن‌ام تحقیرشان کرده‌ام هرگز نخواسته‌ام بخوابم. چند سالی است که هیچ تنی را آن‌قدر نخواسته‌ام که برایم مهم نباشد تنِ کیست—که چه مغزی در آن تن است. بحثِ دوست داشتن نیست؛ صحبت از ذهنی است که به چیزی بیرزد، با معیارهای من.
چند مثال که احتمالاً می‌شناسید: با جِین فوندا (ی سی-چهل سال پیش!) حتماً می‌خواهم. با جنیفر لوپز احتمالاً هرگز نخواهم خواست. در حالتِ عادی، با زیتاجونز و جولی نمی‌خواهم، یا دست‌کم پیش از گفت‌وگوی نیم‌ساعته‌ای نمی‌خواهم.
“

Link
  




Finding Neverland رو هم ديدم
زيادتا دوستش داشتم
هوووم
آخرشم کلی خوشگل بود
اون جا که جيمز نمايشه رو به خاطر خانومه مياره تو خونه
هوووم
من اصن می ميرم واسه اين کارا!!

بعدشم که دلم هزار تا نورلند خواست که
!


پ.ن:
تازه نه که اسپيکر کامپيوترم به شدت در پيته، و فيلمه هم زيرنويس نداشت
می شه گفت تقريبن هيچی از حرفاشونو نمی شنيدم
Link
  




يه صحنه از ايج آو اينسنس همين جوری جا مونده رو دسک تاپ مغزم
اون جا که الن نشسته رو مبله جلو شومينه
بعد نيولند می شينه رو زمين
سرشو می ذاره رو پای الن
بعد يه جور از ته دلانه ی خيلی خواستنی ای بغلش می کنه
يعنی حتا بغلم نيستا
به بغل می کشتش
انگار داره بايت به بايتشو سيو می کنه
نمی دونم چه جوری می شه توضيحش داد
اما خيلی خواستن داشت توش
يه خواستنی که يه نشدن گنده جلو روشه
يه ناممکن غمگين نااميد کننده
که هردوشون خوب می دوننش

بعد با اين که هيچ صحنه ش اروتيک هم نبود
ولی خيلی پرفکت بود
از اون پرفکتای بی کلام

بعد من خيلی دوسش داشتم


پ.ن:
علی رغم طرز فکر کارپه ديمانه و نا به هنجارانه و اين ها
هنوزم که هنوزه
ته دلم
اين مدل عشقای اخلاقی افلاطونی خودشون خود به خود ستايش می شن نمی دونم چرا
Link
  




ريحون
Link
  




هر مردی عبارتست از يک Mojtaba To Be در مدت زمان نامشخص
Link
  



Monday, January 2, 2006

خنگی و نافهمی اموری هستند نسبی که بعضی اوقات نسبيتشان به شدت به سمت مطلقيت ميل می کند
Link
  




زندگی سرديه
Link
  




امروز اصن دوست ندارم بمونم تو خونه که
بعد اين هی غمگينم می کنه

بايد ياد بگيرم آخه کم کم
Link
  




يک وقت
اشتباهی مرا پاک نکنی!
هروقت پاک کن دستت بود
بگو از روی کاغذت بروم کنار.

×××××

می چرخم
جوری توی بغلت می چرخم
که شب نداند
کی بايد روز شود.

...
Link
  




The Age of Innocence رو ديدم دوباره
يادم اومد که ديده بودمش
خيلی وقت پيشا
اما امشب دوباره نشستم از اول اول تا آخر آخرش رو ديدم
دوسش داشتم زياد

اوهوووم
هی که زمان می گذره
هی که بزرگ تر می شيم
يا نه
هی که سال ديده تر می شيم
چه قدر ديدمون نسبت به چيزا تغيير می کنه
چه قدر برداشت هامون
خواسته هامون
طرز فکرامون عوض می شن
يادم اومد بار اولی فيلمه رو ديده بودم
بعد چه قد حسم با الان فرق داشت

يه چيزی تو قلبم مچاله شد
..
Link
  




يه وقتايی
يه جاهايی
يه چيزايی
يه حسايی
هستن
که تا هزار سالم که بگذره
عوض نمی شن
کم رنگم نمی شن حتا
می مونن
درست سر جاشون
.
.
.
بعد من دوست دارم اون جاهه رو

خوبم می شه اين جوری
خيلی
Link
  



Sunday, January 1, 2006

قصه ی سقوط سنگ..
Link
  




يعنی خوب قصه هامون بی ما چيکا کنن؟
Link
  




قصه هامون چی می شن اما؟
Link
  




نکته ای در باب کيک شکلاتی بی بی وجود داره که نه گمونم کسی بهش توجه کرده باشه
اولن که خوب، شکلاتی شه که آدم رو دچار حس خوشبختی می کنه، نسکافه ش ته نشين می شه يه جورايی
بعدشم اين کيکه ها
فقط وقتی مزه داره و می چسبه که يه برش نسبتن کوچيکشو تو کافی شاپ بذارن جلوت
بعد تو هم هی دلت بيشتر بخواد و هی نگران زود تموم شدنش باشی
بعد هی لفتش بدی و ريزه ريزه و بازی بازی بخوريش تا کلی بهت بچسبه
اما اگه يه درسته ش تو يخچالتون باشه و يه برش گنده شو بياری با چايی بخوری
حالا هرقدرم که چايی ش تو ماگ جديده باشه که گردالی های سبز جيگر داره و کليم خوش دسته
اما نمی چسبه که
اولن چون برشش گنده ست و کاملن سيرت می کنه
بعدنشم که چون خيالت راحته که هنوز يه عالمه شو تو يخچالتون داری
!!
بعد واسه همين اصن نمی چسبه که
تازه وينستون سفيد اولترالايت هم نچسبيده بهش!

انی وی
حکايت خيلی از رابطه هامونم
همين حکايت بی بی تو يخچال و بی بی تو کافی شاپه
..
Link
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025  June 2026  July 2026  August 2026  September 2026  October 2026