آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, February 25, 2002
بعضي شعرها هستند كه آدم حسابي باهاشون ارتباط برقرار ميكنه،و هر چقدر هم بگذره،تازگيشونو از دست نميدن.اگه با اونا خاطره هم داشته باشه كه ديگه هيچي...يكي از شعرهاي مورد علاقهء من “سيب“ حميد مصدق هستش.از اون شعرهاييه كه اگه n بار هم بخونمش،خسته نميشم...
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچهء همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانهء كوچك ما سيب نداشت. |
|
Comments:
Post a Comment
|