آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, February 24, 2002
«شانه كمتر زن كه ترسم تار زلفت بشكند»
ّّّ‹› نامه اي سرگشاده،تنها براي چشمان او‹› باور كن ،خيلي رنج آور بود.دندان دردم را مي گويم.يك حفرهء بزرگ وسط يكي از دندانهاي كرسي بالايي و...خرابي اي كه به عصب رسيده بود...لابد مي فهمي كه چنين پوسيدگي پيشرفته اي به معني تحمل چه درد جانكاهي است!اين را گفتم كه شايد دلت بسوزد و نامه ام را تا به آخر بخواني. مي گويي منت كشي،بسيار خوب،هرچه مي خواهي بگو.مي دانم كه مقصرم،و مي دانم كه سه سال گذشته است.به من گفتند كه آن را تميز بشورم،كه شستم و افاقه نكرد.گفتند كه آب ليمو غرغره كنم كه آنهم ثمري نداشت.آخر سفارش كردند كه با يادآوري روزهاي خوشي كه دندان درد نداشتم،راحت بخوابم،فكر مي كردم كه علاج قطعي همين است و به ياد آن روزهايي افتادم كه دندانهاي سالمي داشتم و تو در كنارم بودي. اما اين خيلي بدتر بود:خاطره ها را مي گويم-همان چيزهايي كه براي نوشتن اين نامه مجبور بودم مرورشان كنم.اشتباه كردم.هميشه مي دانستم كه به بعضي چيزها نبايد هيچ گاه فكر كرد؛همانها كه عمري برايت عزيز بودند و نمي دانستي.نه...دوست داشتنت نه عادتم بود و نه وظيفه ام.تو خان دايي جعفر نبودي،ننه سكينه هم نبودي.تو همسرم بودي،نيازم بودي.راستي چند وقت بود كه اين طوري صحبت نكرده بودم؟يادت مي آيد كه در مورد ما مي گفت:“دو تا خل و چل كه غير از متلك گفتن به خودشان و بقيه،كار ديگري بلد نيستند“؟راستي،مادرت اين روزها چه مي گويد؟زياد كه در مورد من بدگويي نمي كند؟مي كند؟ بگذار بگذريم و مثل همان قديم صحبت كنيم و از چيزهاي خوب ياد كنيم،چطور است؟يك ظرف پرميوه،يك باغ پرگل،آواز پروانه و ... راستي آن نقاشيهاي آبرنگت؟...به خاطر داري،روزي كه آنها را به من نشان دادي(اوايل نامزدي مان بود)؟يادت هست كه مرا در چه مخمصه اي گذاشتي و از من خواستي كه قيمتي براي آن كارت پستال هاي كوچك مسخره ات،تخمين بزنم.رقم مبالغه آميزي كه من بي درنگ پراندم،باعث شگفتي و ناراحتي ات شد.تو فكر مي كردي كه كارهايت در درجهء اول ،غير قابل قيمت گذاري است و در درجهء دوم،ارزش ريالي اش بالاتر از اين حرفهاست،اما دوست دارم صادقانه برايت اعتراف كنم كه كارهايت جداٌُ افتضاح بود.آخر دانشجوي ميكروبيولوژي را چه به كار هنري؟ مي دانم كه چندان دلگير نمي شوي؛چون حق نداري.خاطرت نيست كه صد مرتبه بدترش را به خودم گفتي؟اولين هديهء غيرمادي نامزدي مان يادت هست؟اسمش را يادم نيست؛“زنان ونوسي مردان مريخي“ بود يا “بامداد خمار“.نه،به گمانم “ كيميا گر“ بود.من فقط از فروشنده كتابي خواستم كه فراخور حال دختران جوان در آستانهء ازدواج باشد.صفحهء اولش را برايت چنين نوشته بودم:“زبان قاصرم مي گويد،تقديم به دستان زيبايي كه هنر سحرانگيز نقاشي اش،مرا مسحور خود كرد.“و زيرش افزودم:“و قلب از دست رفته ام،نجوا مي كند،تقديم به تو كه چشمان زيبايت عاشقم كرد“ و تو...اول كه نديدي.بعد هم كه ديدي،غر زدي:“چقدر لوس!“ بعد هم جلوي چشمم آن صفحه را پاره كردي و نوشتن چنين چيزهايي را من بعد،قدغن كردي و...راستي هنوز هم تصور مي كني احساساتي بودن،زشت است و كار پسر دبيرستاني هاست؟ اوف،كاش الان اينجا بودي و مرا مي ديدي و مي خنديدي!برادرم ايدهء جديدي ارائه كرده است.گرم كردن موضع ناراحت براي كاهش درد.الان به صورتم،يك كتري آب داغ چسبانده ام؛البته آبش به داغي آن روز نيست.اجازه مي دهي در باره اش صحبت كنم؟دربارهء آن روز؟ ...ادامه دارد. |
|
Comments:
Post a Comment
|