آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 4, 2002
بابا،اين آقاهايي كه “پستو“ رو اداره مي كنن خيلي موجودات صبوري هستن،چون شنبه شب دو سه ساعت ماهارو تحمل كردن و صداشون هم در نيومد،تازه كلي هم خنديدن.خلاصه پريشب دوستام منو به اين نتيجه رسوندن كه آدم چيزي رو كه از پايه و اساس خرابه،نمي تونه تعميرش كنه! اينه كه منم دست از سر تعميرات اساسي برداشتم و دوباره برگشتم به همون سيستم “بي خيال...فردا فكرشو مي كنم“ .
...دوستاني دارم،بهتر از آب روان... الان كه دارم فكرشو مي كنم ، مي بينم كه تو اين يك سال و نيمهء اخير،چقدر موجودات جالب كشف كردم...اول از همه اين دوستامو كه اگه اونقدر تصادفي باهاشون آشنا نشده بودم،مسير زندگيم كلي با الان فرق مي كرد.يه جورايي منو از وسط جزيرهء سرگرداني نجات دادن!هر چند كه تو اين مدت، سيستم الكي خوش من هم رو اونا كم و بيش تاثير گذاشت...به خصوص پريشب كه يكي شون از خطر مهلك ازدواج كردن با كسي كه خيلي دوستش داشت،نجات پيدا كرد و من كلي ذوق زده شدم،چون واقعا براش غصه دار بودم! مهسا جونم،تبريك،تبريك،تبريك... بعدشم من هميشه غصه دار بودم كه چرا برادر ندارم،آخه بعضي وقتا خيلي يه برادر لازم داشتم و خوب نداشتم ديگه...اما اين آخريها دو سه تا برادر هم كشف كرده م كه انگار از برادرهاي معمولي(منظورم برادريه كه مامان آدم به دنيا آورده باشدش!) خيلي خيلي بيشترميشه روشون حساب كرد و اين قضيه خيلي برام خوب بوده...همينجا به همه شون مي گم خيلي خيلي ممنون از اينكه هستين... |
|
Comments:
Post a Comment
|