آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, March 30, 2002
اينكه چيزي بهت نگم دليل بر نبودنت نميشه.تو از اون دسته آدما هستي كه نديدنشون هيچوقت باعث كمرنگ شدن حضورشون نميشه.هميشه هستي.به شدت هم حضور داري.چه دو كيلومتر اونورتر باشي...چه دو هزار كيلومتر...هر روز صبح با startup بالا مياي.چه بخوام و چه نخوام.
بعدشم از همون اولي که سوار هواپيما شديم، خواهرم رو جلد مجلهء سينمايي رو بهم نشون داد و گفت:إ ، خرس مهربون! و خوب البته مي دوني که عکس سوليوان بود تو کارتون شرکت هيولاها! هر جا هم برم يا هر کاري که بکنم هم دو حالت داره.يا جات خاليه و فکر مي کنم کاشکي تو هم الان اينجا بودي...يا خدا رو شکر مي کنم که نيستي! اينه که بازم به هر حال هستي! تازه يه کشف ديگه هم کرده م تو اين مدت،اينکه ميشه اعتياد به ديدنت رو ترک کرد،يعني اگه برج تجارت جهاني هم منفجر نشده بود زياد اتفاق وحشتناکي نميفتاد،لااقل اونقدر ها هم وحشتناک نيست.خلاصه ميگذره. بعدشم يه چيز ديگه...اينو هم فهميده م که ميشه از دست تو هم عصباني شد.با بد جنسي تمام اعتراف مي کنم که دارم ذوق مي کنم.چون عصباني شدن از دست تو به اين معنيه که تو هم نقطه ضعف و ايراد داري!و اونقدر ها هم اسطوره اي نيستي!!!با اينهمه کامل بودنت يه کارايي مي کني که آدم از دستت عصباني ميشه،پس کمالت نسبيه و اين يه خورده ترس منو کم مي کنه.مطلق بودنت در خوب بودن و درست فکر کردن آدمو مي ترسونه.يه جور ايمان که من حتا به خودم هم ندارم.ولي در مورد تو چشم بسته عمل مي کنم،با يه ايمان مطلق.اما خوب يه جاهايي تو هم سوتي مي دي.حالا هر چند انگشت شمار. يکيش همين فراموشي مزمنت در ارتباط الکترونيکي و قرارمون...البته بعيد هم نيست که از اول اصلا نفهميده باشي که بايد اين هفتهء دوم يه سر ميزدي به ميل باکست!به هر حال قرار بود يه چيزي برام بفرستي که تا الان نفرستادي و خبري هم ازت نيست.اين دفعه ديگه تلفني بهت يادآوري نمي کنم.مخصوصا صبر مي کنم ببينم يادت ميفته يا نه،هر چقدر هم طول بکشه مهم نيست،نهايتش اينه که فکر مي کني اينجا موندگار شدم ديگه...مي خوام بدونم عکس العملت چيه. يه چيز ديگه هم مي خواستم بگم ولي خوب چون مثلا عصباني هستم نميگم...دارم صبر کردن رو ياد مي گيرم دوست زميني من... |
|
Comments:
Post a Comment
|