آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, March 6, 2002
...كاش قبل از اينكه دختر به دنيا بيائيم يا پسر،يكي يه خورده هم با خودمون مشورت مي كرد!...اين دختر بودن هم مصيبتيه ها،مخصوصا تو اين مملكت گل و بلبل ما...تا زماني كه آدم خونهء باباشه،خوب مجبوره برنامه هاشه با اونا تنظيم كنه،تا يه حدي به حرفاشون گوش بده،بهشون اطلاع بده كه چه موقع ميره،چه موقع مياد،كجا ميره،با كي ميره،با كي مياد...(حالا راست و دروغش ديگه بماند).بعدشم كه ازدواج كرد كه خوب ديگه هيچي،همين گزارش ها رو بايد بده،فقط يه خورده مدلش فرق مي كنه.حالا اگه اين وسط يه دختري دلش خواست بره يه خورده گم و گور شه،يه جايي كه هيشكي نشناستش و يه خورده تو تنهايي عقلش بياد سر جاش،تكليف چيه؟! اصلا اينجا آدم نمي تونه به ميل خودش زندگي كنه...همه ش بايد واسه كوچك ترين كاري هزار مدل فكر كنه...n جور برنامه ريزي كنه ...آخرشم همهء شهر خبردار مي شن و هر كي يه جور اظهار نظر مي كنه...
مثلا آدم دلش بخواد يه هفته تنهايي بره شمال... تنها كه نميتونه بره ويلاي به اون بزرگي...هتل هم نمي تونه بره چون به خانوماي مجرد اتاق نمي دن...با كسي هم نمي تونه بره چون ازشون شناسنامه مي خوان...تازه همهء اينا هم اگه شدني بود مي گفتن چرا با خونواده نميري و هزار تا چراي ديگه...عجب گيري افتاديما...فقط ميشه اميدوار بود كه تو يكي از اين پرواز ها،هواپيماي آدم سقوط كنه تو دريا و مثل تام هنكس تو فيلم cast away سر از يه جزيرهء ناشناخته در بياره! البته يه راه حل كارشناسانهء ديگه هم دارم كه يه خورده ريسكش بالاست! |
|
Comments:
Post a Comment
|