آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 21, 2002
اواخر زمستان سال 1372 هجری شمسی است، و من این آخر هفتهء باد و بارانی تهران را، بعد از پایاین ماه مبارک رمضان سال 1414 هجری قمری، در شهرک اکباتان، بالای فرودگاه مهرآباد تهران، با یک دوست و همکار قدیمی که معلم تایپینگ در بخش بازرگانی هنرستان صنعتی شرکت ملی نفت ایران در اهواز بود، گذرانده ام. نام او مریم فرحی است. حالا بازنشسته است، تنها زندگی می کند، و برای خودش مشغولیاتی دارد، خوب همدم بودن با یک دوست تنهای قدیمی هم بد نیست، هم سن و سال خود آدم، اواخر پنجاه، به ویژه که دارای خاطره های دل انگیز خوب گذشته هم باشد - و دستپخت خوبی هم داشته باشد. روزگاری همان جا در اهواز زمان محمد رضا شاه، به قول خودش، با یک "شوعر" کارمند شرکت اهوازی، به اسم جاسم عباسی نسب ازدواج کرده و پس از یک سال ( به اتهام ضرب و شتم ) به دادگاه رفته بود و با حلال کردن مهریه و همه چیز طلاق گرفته بود. بعدها... گه گاه که تنها بودیم هر وقت به او می گفتم مریم جان ، برو یک شوهر خوب بگیر و بچه دار شو و زندگی کن ( می دونی که من زن بگیر نیستم ) ... او جواب می داد:
"من چیزی را که بالا آورده م ، دیگه نمی خورم." .... از کتاب " گردابی چنین هایل" نوشتهء "اسماعیل فصیح" . |
|
Comments:
Post a Comment
|