آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 7, 2002
وای... چقدر کتاب... و چقدر حس خوب... به خصوص اگه یه راننده ای که خوب بسته های کتاب رو حمل می کنه هم یه هویی نازل بشه و بیچاره یه صبح تا عصر سرویس!... ما هم با بدجنسی تمام همهء کتاب سنگینهامون رو خریدیم که پنجشنبه و جمعه که دیگه از این معجزه خبری نیست، بتونیم خودمون کتابامون رو بیاریم!... اولین چیزی هم که خریدم مجموعهء کامل تن تن بود، 15 جلد با یه عالمه تخفیف، 15 جلد رو دونه ای هزار تومن حساب کرد... بعدشم که دیگه مثل بچه های خوب لیست کتابدار رو گرفته بودم دستم و دونه به دونه خریدمشون... از کارور و مدرس صادقی گرفته تا کارهای جدید سیلورستاین و ادبیات آمریکای لاتین و یه کتاب جدید دکتر شریعتی! و یه عالمه چیز دیگه... تازه هنوز دو سوم لیستم خط نخورده مونده به اضافهء یه عالمه سالن... فردا هم باز آقای پتی ول و یه عالمه کار... دیروز تازه بعد از اونهمه کتابگردی خسته و مونده رفتم سر کلاس و تصمیم داشتم حسابی بخوابم که کلی بحث جالب شد و خواب از سرم پرید. این آخر ترمی تازه داره یخ استاده و بچه ها وا می شه! واسه همین می خوان یکی دو جلسه هم اضافه کنن!... من نمیدونم چرا وسط اینهمه جا این دانشگاه شریف رو بردن گذاشتن اون ته شهر!... تازه یه مشکل اساسی دیگه هم دارم و اون اینه که من سه تا کتابخونه دارم و هر سه تا هم دارن منفجر می شن، بنابر این نمی دونم این کتاب ها رو کجا جا بدم... پارسال مجله فیلم هام رو تبعید کردم بالای کمد لباس هام، امسال فکر کنم باید برم سراغ مجله های وب و کتابهای کامپیوتری... خلاصه اینکه کلی خسته م و کار دارم، ولی همه چی با یه عالمه بد بودن، خوبه و داره خوب پیش می ره!... الان هم باید پایتخت باشم، ولی هنوز اینجام و تازه اصلا حسش هم نیست!
سه شنبه17اردیبهشت |
|
Comments:
Post a Comment
|