آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 17, 2002
از خانوم کارگره پرسیدم : خونه تون کجاست؟
گفت : "سبلان" ، دختر گلم . گفتم : سبلان کجاست؟ یه نگاه یه لبخند و گفت: برای تو جای ترسناکیه... ... توی دلم چیزی فرو ریخت. یاد اون کارگر جدیدی افتادم که هفتهء پیش اومده بود خونه مون ... با یه دختر دو سال و نیمه! ... وقتی تعجبمون رو دید، ملتمسانه گفت : بهم کمتر بدین، ولی بذارین دخترمو با خودم بیارم ... اسم دختر کوچولو نسیم بود ... نمی دونم چرا احساس می کردم این اسم بهش نمیاد. شاید به خاطر لباسهاش بود ، یا رنگ تیرهء پوستش ، یا موهای آشفته ش که پسرونه کوتاه شده بود ، یا شایدم به خاطر نگاه خودم بود (نگاه طبقه بندی شده ، همون حس بدی که همیشه می خوام ازش فرار کنم ، ولی نگاهم اینجوری شده بود ، یعنی حل شده م؟ ) ، خلاصه هر چی که بود اینجوریا بود . قرار شد یه روز آزمایشی بمونه ، تا اگه ما از خودش ، کارش و بچه ش خوشمون اومد ، نگهش داریم (...) . از همون اول می دونستم آخرش چی می شه ، این اولین و آخرین روز کارش بود اینجا ، واسه همین وقتی نگاه نگرانش رو می دیدم که منتظره نظرمون رو از چشم هامون بخونه ، سعی می کردم از نگاهش فرار کنم. می دونستم که دیگه نمیاد خونه مون ، آخه وقتی خانومه سنگ های سالن رو دستمال می کشید ، جای پاهای نسیم کوچولو روی خیسی ها می موند ، این اشکال داشت ، مگه نه؟ ... آخه وقتی داشت اونهمه چوب رو گردگیری می کرد ، ممکن بود جای دست های نسیم کوچولو ابهت اونهمه مبل رو لکه دار کنه ، مگه نه؟ ... آخه جای یه دست کوچولوی کثیف روی دیوار ، سفیدی رنگ های قابل شستشوی دیوار رو خدشه دار می کرد ، مگه نه؟ ... آخه خوب نبود از اونهمه شکلات های رنگ و وارنگ روی میزها ، از اون مغز آجیل های شکلاتی که من خیلی دوسشون دارم ، از اون بادوم هندی ها ، ... ، هی دلش بخواد و بره سراغشون ، خوب شکلات خوری ها همه کریستال بودن ، ممکنه لب پر بشن ، حتی اگه یه نسیم کوچولو تو خونهء آدم باشه ، ممکنه که ظرف های سیلور هم لب پر بشن! این درست نیست که آدمو اینهمه نگران کنن ، مگه نه؟ ... تازه وقتی خانومه داشت اتاق ها رو تمیز می کرد ، نسیم کوچولو هی چشمش به اونهمه عروسک و چیزای خوشگل دیگه میفتاد که ممکن بود بخواد بهشون دست بزنه ، یه بچه نباید این کارارو بکنه ، مگه نه؟ ... حتی خودم اون شیر سفیدم رو که موهاش همیشه آشفته ست گذاشتم تو کمد ، خوب آخه ممکن بود جای دستاش روش بمونه ، تقصیر من که نیست ، مگه نه؟ ... تازه وقتی نسیم کوچولو می خواست بره دستشویی ، نمی دونست نباید از سرویس های شخصی اتاق ها استفاده کنه ، نمی دونست که اونها انحصاری هستن(!) ، اینو می بایست خودش می فهمید که از بین اونهمه دستشویی ، کدوم یکی رو باید انتخاب کنه ، مگه نه؟ ... تازه اصلا چه معنی داره که بچه چیپس بگیره دستش و راه بره ، ممکنه خورده هاش بریزه رو زمین و خانومه مجبور بشه دوباره جارو بزنه ، آخه ما چیپس رو با کارد و چنگال می خوریم ، ما که هر شب چهار زانو نمی شینیم رو زمین چیپس بخوریم با ماست و مو سیر ، اونهم از تو ظرف اصلی ماست ، می شینیم؟ (!) ، بعیده ، مگه نه؟ ... بعدشم اصلا خانومه می تونست نسیم کوچولو رو بذاره مهد کودک یا فوقش براش پرستار بگیره ، معنی نداشت اونو با خودش بیاره سر کار ، مگه نه؟ ... خلاصه آخرش این شد که خانومه رفت ، نسیم کوچولو هم رفت ، خانومه کارش خوب بود ، خوب هم بلد بود بگه چشم ، نسیم کوچولو هم خوب بود ، فقط یه ایراد داشت و اونم این بود که باید می فهمید بعضی جاها حق نداره بچه باشه ، باید حد خودش رو بفهمه ، خوب اینو نمی دونست. واسه همین من از اول ، آخر قصه رو بهتون گفتم... دلم گرفت ... طبیعیه ، آخه امروز جمعه ست ... آدم به خاطر فکرای این بالا که دلش نمی گیره ... خوب شد امروز جمعه ست و داره عصر هم میشه! جمعه27اردیبهشت |
|
Comments:
Post a Comment
|