آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 28, 2002
باز هم
مي خواستي بگويي و نگفتي باز هم مي خواستم بشنوم و نشنيدم نزديک تر از هميشه بودي گويا تر از هميشه اما اين بار سکوتت را ترجمه نکردم سنگدلانه از آن عبور کردم و باز تو ماندي و سفيدي ها ديگر نه از آن گونه که بعدترها مجال گفتن يابند از آن گونه که به خاطره ها بپيوندند و تنها غباري از آنها به جاي بماند ... صدايت به ابديت خواهد پيوست و بودنت در پستوي قلبم خاک خواهد خورد ... و هرگز نخواهي دانست که روزي از روزهاي خدا روزي شايد نه چندان دور من نيز تبخير خواهم شد و به ابرها خواهم پيوست ... آرزو نمي کنم که باراني باشي و سبز آرزو نمي کنم که سبز باشي و بهاري آرزوميکنم که باشي و بماني آرزو مي کنم که بماني و بداني و چون دانستي افسوس نخوري بر آنچه بود بر آنچه مي توانست باشد ... « چقدر تأ سف انگيز است ويران شدن چيزي که خوب بودنش را مؤمنيم. دوست داشتني خالصانه ، هميشگي ، و رو به تزايد ، دوست داشتني ست بسيار دشوار ، تا مرزهاي نا ممکن. اما ما هرگز کهنه نخواهيم شد دوست من. » ... سه شنبه ۷ خرداد |
|
Comments:
Post a Comment
|