آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 2, 2002
فيلم شام آخر باز حکايت يه زن ايرانيه که بايد طبق معمول توی خط کشی ها حرکت کنه . اين قسمتی از نامهء قهرمان زن داستانه که جرمش زن بودنه ، و عاشق شدن . جرمش اينه که چون مادره ، بايد همهء چيزهای زمينی رو فراموش کنه تا اون بهشت زير پا رو بهش اعطا کنن ! اين نامه رو خطاب به دخترش نوشته :
" تو اولين کسی نيستی که فرصت سخن گفتن را از من گرفت ، فرصت از عشق گفتن را ، فرصت بودن را ، پيش از تو هم نزديک ترين کسانم مرا بی عشق می خواستند ، آن ها هم مانند تو نمی دانستند که هرگاه درون زنی از باور عشق خالی شد جايگاه کينه و نفرت و خودخواهی می شود .تو از من می خواهی همهء چيزهای زمينی را باور کنم ، تو از من می خواهی روی زمين بايستم اما از عشق زمينی بگريزم ... " تصويری ديگر از زنی که به جرم متفاوت بودن ، قطعا مادر خوبی نخواهد بود : " ...حقيقت تلخ است . اول کمی لجن ، کمی شرمساری . زنی که از نظر اطرافيانش بيش از اندازه سرزنده است . زنی آزادتر از آن که تسليم هر قانونی شود - مگر قانون عشق ورزی . آين زن را خانواده اش ديگر نمی خواهد . پيش ما جايی ندارد . بايد چهره و نامش را از او گرفت ، بايد از تمتم خاطره ها پاکش ساخت . جای او تنها در سکوت است - دمل سکوت که از نسلی به نسل بعد منتقل می شود ... " " اندوه زن بودن " وقتی در را بستی و رفتی ، پرده ها گريختند . و ديوار ها به سويم خزيدند . و خانه بی تو تنگ شد. و من در باريکه راه پريشانی آنقدر قدم زدم ، که نقش قالی به پايم پيچيد . اما عشق - اين ستم شوم - خوابم را تسليم تو کرده بود . و من با چهره ای سرد و بارانی ، قرن ها ، لا به لای تنفر ، هی عاشقت شدم . و به انتظار تو ، گل های خيس دامنم را ، پرپر کردم . و قلبم مثل يک ستاره ، وحشتم را سوسو زد ... کم کم درختی کهن شدم ، که باد حضورش را به هيچ می گيرد ، و باغبان جوابش می کند . اما ، در سرم هزار کلاغ ناشی ، نت مغشوش وحشتم را قار می زدند . و من دلم می خواست ، به گونهء گيلاسی ، در خامهء لبان تو ، پنهان شوم . و بگويم : "دنيا دروغ است ... دنيا دروغ است ... " ولی در زندگی لحظه ای هست ، که مثل مرگ ، مچ آدم را می گیرد . و پلک طفره به کاری نمی آید - بايد ديد - ماهی می داند که در دام تضاد ، تنها خودش را زخمی می کند ، با اينهمه ، سرشت ناباوری ، تقلاست . آه تقلا تقلا ، و خارپشت بغضی در گلوگاه باور . و اندوهی نه چون اندوه ديدار ياران مرده ، که چون پروانه های پوسيده بر آب ، بال هاشان در درست می ماند . اندوه دانايی ، در نگاه سگی گل آلوده در باران روز . نه زيبا ترين زينت ها ، نه خوشبو ترين گل ها ، و نه حتی بوسه های تو . هيچ ، مرا ، از اندوه زن بودن رها نخواهد کرد . هيچ کس ، به نبيره های گوژپشت من نخواهد خنديد . که اين بار ، بيش از شانه های من بود . وقتی اين اندوه گريبانم را می گيرد ، احساس می کنم : " تنها شاهد يک جنايتم ، و زبانم را نسل در نسل بريده اند . " آه ، تن لرزان دختران نابالغم را چگونه به ياد بياورم و زبان پيرمردی را ته حلقم احساس نکنم . گويی من بودم که در يک شب سرد تهيدستی ، همهء ايشان را از سر وا کرده ام . من به جای همهء آنها گفته ام : " بلی ، آری ، حتما . " تا بترکند و کره های نر نژاده بزايند. و خون آنان چرک ورد و جادو را ، از زير ناخن های پيرزن جن گير بسترد ... می خواهم به قدرت زلزله ای فرياد بزنم ، تا زمين دهان بگشايد و من خردينه دخترانم را ، چون گنجشک های يخ زده ، به خاک بسپارم که آنان از " وظيفهء کهن " رها شدند ، بی آن که فرقی با کهربا داشته باشند . ادامه دارد... |
|
Comments:
Post a Comment
|