آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 7, 2002
از چيکه :
● آخ که برف چه آرامشي داره ! به دوستِ مهندسم گفتم : عاشق سکوتي هستم که برف با خودش مياره ... گفت : آره خوب برف عايق صوتيه و صداهاي اضافي رو که به طور معمول مي شنوي ، جذب مي کنه . ديدم راست مي گه . از اون روز که متوجه اين قضيه شدم ديگه سکوتش برام جذاب نيست . چون مثلا احتمالا يونوليت هم همون خاصيت رو داره . ديدين کسي تا حالا تو يونوليت عاشق بشه ؟؟؟ ديشب که يونوليت ها رو آورد يه دفعه يه حس عجيبي پيدا کردم ... وقتي داشت اونا رو نصب مي کرد خرده هاي يونوليت توي فضا پخش مي شدن و روي موهاي سياهش مي نشستند ... همشون رو چسبوند به در و ديوار و ناگهان سکوت غريبي حکمفرما شد . به پرواز بقيه خرده يونوليتها نگاه مي کردم . صدايي جز صداي قلبم نمي آمد . من عاشق شده بودم !!!! از خورشيد خانوم : ● اگر از دل من خبر داشتی . دارد می ترکد . انصاف نبود که اينقدر دير کند . سه سال دير کرد . سه سال دير کردم . هميشه دير می شود . به او نگفتم که چقدر بوی باران می داد . گفت ديدی که بوی باران نمی دادم و من گفتم شايد ! *** درختانی که می شناسمشان و من امشب مهمان داشتيم . قدم زديم ، قدم زديم و دستان من دستان او را میخواستند . نکند اينبار هم دير شود ؟ هميشه که دير شده . دل من ديگر طاقتش را ندارد . اشکهايم را می بينی که چگونه بر روی صفحه کيبرد کليک کليک می کنند ؟ اينها الفبا نيستند . قطرات اشکی هستند که از دستانم می طراوند . چشمانم خشک شده . ديگر طاقتش را ندارم . کاش يکی می فهميد در اين دل من چه می گذرد . می خواهم زمان بگذرد و من هيچ نفهمم که چگونه گذشته . به خدا خيلی بارش زياد است . تحملش از من خارج است . کاش می دانستی چگونه می گذرد . سخت ، کند ، دردناک . کاش می شد به تو می گفتم که چه شده . می دانم که می فهميدی . اما نمی توانم بگويم . لال شده ام انگار . *** چشمانم را می بندم . آوای موسيقی شايد به دادم برسد . مرا ببخش . کاش می توانستم برايت بگويم . کاش تو حرف می زدی . صدايت خوب است . تو حرف بزن . از آن چيزهايی بگو که نمی خواهی بگويی . بگو تا بشنوم . سرم درد می کند . يک نفر خيلی دير کرده بود . تنها اميدم به تو است . نکند تو هم دير کرده باشی و ديگر خيلی دير شده باشد ؟ از غريب آشنا : نوشته هايي که در انتظار خوانده شدن هستند . ديوارهای ضخيم تنهايي که می خواهند ترک بردارند . قلبهايي که با صفر و يک به هم متصل شده اند . و درد مشترکی که با صداهاي متفاوت فرياد می شود و F5 هايي که بی نتيجه می مانند . و بلاگری که هيچ يک از اينها را نمی فهمد و فقط می گويد : Sorry , Publishing is not available now از شب زده : تاريكي شب را ستاره ميشكند مرا ، غم عشق تو . من امشب دريافتم ستاره ، تكه سنگي بيش نيست ! از سپيده : ٭ خيلي شبيهت بود و چقدر زيبا مي خنديد ........ ياد تو افتادم كه ديگه نمي خندي و اينقدر دلم گرفت كه ديگه باز نشد ... ٭ دستاي مهربون هي مي پرسن چرا و من فقط يه پاسخ دارم كه براي سالي يا شايد سالياني بايد خاطره جمع كنم ، خاطره بودن براي سالهاي نبودن... . ٭ ديگه سلام به انتظار سلام نمونده . ديگه چطوري دستشو دراز نمي كنه كه خوبم دست گرمشو بذاره توش...و ديگه ديوانه از ديوانه خوشش نمي آد ... . از شهرزاد : ٭ هيچ نامه ای نمی ياد و بِره! ٭ حاشيه . از روی علاقه ؟ يا از بی هدفی صِرف . شلوارهايم خط خطی . حاشيهء کتانی هايم پر از نوشته . آدم ها اين طرف وآن طرف روی شلوارهای جين راه می روند و حرف می زنند . کسی نيست اما . حاشيه . غولی که در حاشيهء جهان منتظر است تا تمام غول های حاشيه نشين را در آغوش بگيرد . بی هيچ ترسی . بی هيچ اضطرابی . از قاصدک : ● دلتنگي را به دقت چهارتا كردم . گذاشتم بين پيراهن سرخ و شال سياهم . جايش امن است . مثل دلم نيست كه دم دست بود و شكست و ... ● يكي دست دراز كند و پنجره را باز كند . من نفسم تنگي مي كند . پنجره نزديك است . كافي است دست دراز كني . از سنگ رودخونه : ٭ يه چيز در گوشش گفتم سرخ شد رسيد کندمش خوردمش . و آهو ... . |
|
Comments:
Post a Comment
|