آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 21, 2002
استعفا
بدينوسيله رسما استعفای خود را از سمت بالغ بودن به اطلاع همگان رسانده ، همزمان تمايل خود را جهت پذيرش مسئوليت ۸ سالگی اعلام ميدارد . من می خواهم دوباره به مک دونالد بروم و تصور کنم که يک رستوران چهار ستاره است ! من می خواهم دوباره تکه چوب هايم را در يک برکه کثيف و کوچک به آب اندازم و در پياده رو حين قدم زدن به سنگريزه ها لگد بزنم . من می خواهم شکلات بخورم و فکر کنم که آن چيزی بهتر از پول است ، چون ميشود آنرا خورد . من می خواهم در زير يک درخت بلوط لم بدهم و با دوستانم در يک روز گرم تابستان ليموناد بنوشم . من می خواهم به زمانی برگردم که زندگی ساده بود ، زمانيکه تنها چيزی که تو ميشناختی فقط رنگها بودند و جدول ضرب ها و اشعار کودکانه ، ولی هيچکدام آزارت نميداد ، چون نميدانستی ، آنچه را که نميدانستی ، و اهميت هم نمی دادی ! تمام آنچه که می دانستی اين بود که شاد باشی ، زيرا بطور سعادتمندانه ای از آنچه که تو را نگران يا ناراحت می کرد ناآگاه بودی . می خواهم فکر کنم که دنيا منصف است ، و اينکه همه صادق و خوبند . می خواهم باور کنم که هر چيزی ممکن است . می خواهم که در قبال پيچيدگی های زندگی فراموشکار باشم و دوباره با چيزهای کوچک بيش از حد هيجان زده شوم . می خواهم دوباره به سادگی زندگی کنم. ديگر نمی خواهم که روزم را با مشکلات کامپيوتری ، کوهی از کاغذ های اداری ، اخبار مايوس کننده ، فکر چگونه طی کردن روزهای باقيمانده ماه که تعدادشان از پول موجود در حساب بانکی ام بيشتر است ، صورتحساب دکتر ، وراجی ، بيماری و از دست دادن عزيزان سپری کنم . من می خواهم به قدرت لبخند ، گرمی آغوش ، کلمات مهربان ، حقيقت ، عدالت ، صلح ، رويا ، تخيل ، انسان و ساختن فرشتگان در برف ايمان داشته باشم . و اکنون .... دفتر چه يادداشتم ، کليد های اتومبيلم و صورتحساب های کارت اعتباری ام در پيش رويم قرار دارند و من رسما از بالغ بودن استعفا می دهم .... و اگر می خواهيد اين بحث را با من ادامه دهيد مجبور خواهيد بود که ابتدا مرا بيابيد ، زيرا من ديگر .... |
|
Comments:
Post a Comment
|