آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, July 16, 2002
صدای يخ ها رو که شنيدم ، اومدم بگم سردِ سرده ، نمی خواد تکونش بدين . بعد ، چشمم که افتاد به دستش ، ديدم ليوان رو تکون نمی ده . ليوان داره می لرزه . دستاش داره می لرزه . يه هو دلم لرزيد . اون دستای مهربون که بچگيهام موهامو می بافت . برام لباسای قشنگ می دوخت . اونا که قشنگ ترين پالتوی دنيا رو برام دوخته بود ، اونقدر قشنگ که همه فکر کرده بودن بابام از انگليس خريدَتِش . اون دستها که خوشمزه ترين قطاب ها و باقلواهای عالم رو درست می کرد . اون دستا که يه عمر ميزبان يه عالمه مهمون بود ، دختر و پسر و خواهر و برادر و نوه و ... . حالا برای نگه داشتن يه ليوان ِ به اين کوچيکی می لرزيد . دلم می خواست همون موقع ببوسمشون ، بگم که چقدر دوسشون دارم ، چقدر دلم می خواد هنوز مثه اون وقتا روی موهام بلغزن ، اما نمی شد . چون می ترسيدم ليوانش شور بشه . ديگه نتونه غذا بخوره . به جاش فقط تو دلم يه عالمه بوسيدمش ، يه عالمه .
مامان بزرگ ، دوسِت دارم ، قدِ يه دنيا . |
|
Comments:
Post a Comment
|