آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, July 20, 2002
شب ِ شراب ، نَيَرزد به بامداد ِ خمار
بعد ِ دو شب مهمونی و خونه نبودن و گفتن و خنديدن و زدن و رقصيدن و شنيدن و ترسيدن ، آدم ساعت ده و نيم يازده ِ شب ، تو ترافيک جمعه شبِ همت باشه ، زير تابلوی ايکات که ديگه محمدرضا گلزار رو نداره ، سيما بينا گوش بده ، و ياد تلفن ديشب بيفته که ... . بايد يه تصميم اساسی بگيرم ! نمی شه که هی بهم بَر نخوره . اين دفعه خيلی ناراحت می شم تا ديگه هيچ وقت درست قبل از مهمونی رفتن ، اينجوری به هم نريزم . امشب وقتی به دوست داشتنی ترين قسمت اتوبان تهران رسيدم ، ورودی ِ همت به مدرس- شمال رو می گم ، همونجا که يه هو هوا خنک می شه و لطيف و نمدار ، با يه عالمه تپه های سبز سبز سبز ، تصميممو گرفتم . حالا هم رسما اعلام می کنم و تمام . به همين سادگی . فکر کنم دو روز گفتيم و خنديديم و خوش گذشت ، و سردرد امشب فقط به خاطر بی خوابيه و بس ! و گرنه فراموش کردن بازی های تقدير که راحته . می شه يه عمر تمرينش کرد ، هر روز ، به يک شکل جديد . می شه از همهء چيزهای خوب و دوست داشتنی دور بود و به همهء چيزهای بد و دوست نداشتنی ، نزديک . فقط کافيه وقتی می ری جلوی آينه ، چشماتو ببندی . اون وقت همه چی درست می شه . اين حس امشب هم فقط به خاطر مستيه و خستگی . مستی ِ ذهن و خستگی ِ روح . می خواستی کمتر بخوری خوب ! قبلا هم شنيده بودی که : شب شراب نيرزد به بامداد خمار . |
|
Comments:
Post a Comment
|