آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 1, 2002
با نفرت می گفت :
نوش جانم نوش جانت سنت های آبا و اجدادی تلخ بود و درهم شکسته راه را گم کرده بود و سالها بر سر دوراهی نشسته بود به اميد کورسوی کمکی سالها تنها بود و دريغ از کمکی تنها تکفيرش می کردند بر آنچه که هرگز نبود و وادارش می کردند به آنچه که نمی توانست باشد ستايشش می کردند بر آنچه می خواست باشد و سرزنشش می کردند که چرا نمی تواند باشد نگينی را می مانست درخشان بر انگشتری بدلی ... تن داد به تقدير و سقوط را پذيرا شد ليک از خاطر برده بود که سقوطی که نمی افتد دردناک تر است . |
|
Comments:
Post a Comment
|