آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 13, 2002
اين نوشتهء شاهين رو خيلی دوست داشتم :
* شايد : براي آخرين بار با صداي بلند خواند : « لطفا دوباره فکر کنيد ؛ آنسوي در ، دستگيره اي نيست . » دوباره فکر کرد ، يا هزار باره . فکري نمانده بود . وقتي که فکر ها تمام شدند ، حرفها آغاز شدند ؛ و به پايان رسيدن حرفها را نتيجه اي جر جنگهاي زنجيره اي نيست . برگشت . بايد همه چيز را به خاطر مي سپرد ، تا نگهداري شوند ؛ ديگر به هيچ بهانه اي نمي توان بازگشت . تختي که بستر نخستين همبستري زندگي اش بود . ميزي که نخستين نامه اش را زير دستش قرار داد . پرده اي که تمام ناديدني ها را از غريبه ها پوشانده بود . صندلي قديمي بي دسته اش ، که هرروز تکيه گاه لحظات خستگي اش بود . تابلوي نقاشي بالاي تخت ، هنوز هم نيمه کاره بود . هرروز قرار بود تابلو تمام شود اما ، هنوز هم دشت سبز منتظر رودي بود تا درختانش را سيراب کند ؛ هنوز هم پرنده ها بال نداشتند تا پرواز کنند ؛ هنوز هم دخترک دهاتي سطل به دست ، منتظر دامني قرمز و پاره پاره بود . چراغ را خاموش کرد . قلم مو را برداشت ، در رابست . در تاريکي رودي کشيد آبي ، بالهايي سبزرنگ و دامني سرخابي . گاهي بايد نديد ؛ بايد ماند ؛ بايد فراموش کرد . با صداي بلند با خودش گفت ، « اين سوي در هميشه دستگيره اي هست برای چرخاندن . » زندگي هميشه رفتن نيست . هنر ، تشخيص زماني است براي ماندن . به خصوص آخرش رو . اما بعضی وقتا آدم دلش به اين خوشه که دستگيره هست ، خيالش راحته که هر وقت خواست ، می تونه دستگيره رو بچرخونه و درو باز کنه . اما خبر نداره که يه وقتايی ، زياد که ازش استفاده نکنی ، کهنه می شه ، فرسوده می شه ، لق می شه . بهش دست که بزنی ، ميفته . و ديگه دستگيره ای در کار نيست که بتونی باهاش درو باز کنی . اون وقت در ِ بسته می مونه و تو در حسرت ِ يه دستگيره . دستگيره ای که روزی به راحتی می تونست از در عبورت بده ، و حالا تنها باعث می شه به ياد بياری که گاهی وقتا ديره و گاه بسيار دير ... . |
|
Comments:
Post a Comment
|