آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 16, 2002
جلبک :
پيرزن تنهايي را مي شناسم که روي لبهء پنجره اش گلداني قديمي دارد ؛ گل سرخ کوچکش را هر روز با آبپاش کهنه اي آب مي دهد ؛ آبپاش کهنه ، لوله اش سوراخ است ؛ وقتي که آب از درز آبپاش روي ديوارهء گلدان - که پُوشيده از جلبک سبز است - مي ريزد و قطره هايش روي فرش اتاق مي چکد ، پير زن اخم مي کند ؛ غير از آن ، چشمهاي پير زن هر روز نگاهي ساده و گرم و صميمي دارد . روزي از خريد که بر مي گشتم آبپاشي نو ديدم ، همان طرح و همان رنگ و همان شکل ، با لوله اي سالم و رنگي براق . در دلم خنديدم و آنرا برداشتم و عصر همان روز به پيرزن بخشيدم . بعد از آن روز پير زن ديگر موقع آب دادن ِ گلدان ِ روي پنجره اخم نکرد . بعد از آن روز آبي از درز آبپاش روي ديوارهء گلدان نريخت و جلبک ديواره - که روزي سبز بود - خشک شد و پوسيد و ريخت . بعد از آن روز گل سرخ کوچک گلدان ِ روي پنجره تنها شد و قلبش شکست . نور چشم پير زن هم بعد از آن کمتر شد و زردي گل را نديد . بعد از آن پير زن تنها تر شد و پنجرهء کوچک ِ گلدانش را بست . |
|
Comments:
Post a Comment
|