آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 4, 2002
با اين تيله ها ، آدم جهنم هم بره خوش می گذره . چه برسه به سينما و آرين و شهر کتاب و چيلی . ديدن دوبارهء ارتفاع پست ، باز هم بهم چسبيد . بعدش طبق معمول سر از برج آرين در آورديم و شهر کتاب . اگر شبی از شب های زمستان مسافری ِ کالوينو رو خريدم با فرانی و زويی ِ سلينجر ( برای هديه ) و ابريشم ِ باريکو ، دو تا هم ازين دفتر جديدا ، يکی صادق هدايت و يکی هم فروغ که البته دومی رو بايد واسهء تولد آبی پر کنم از نوشته ها . اين آقای کتاب فروشه ديگه خودش ياد گرفته سليقهء ما ها رو . تا ما رو می بينه ، کلی پيشنهاداتش گل می کنه . البته انصافا ذوق کتاب خونيش حرف نداره . برای شام هم رفتيم چيلی ِ عزيز . اين چيلی بر عکس خيلی جا های ديگه ، آقاهای خيلی خوش اخلاقی داره که آدم باهاشون راحته و کلی هم ماست اضافه ميارن ! موقع مارگريتا هم ياد خورشيد خانوم افتاديم (خودش می دونه چرا ! ) . و هنوز هم دارم می سوزم و ماست می خورم و وبلاگ می خونم .
يه جاهايی صورتی همش غمگين می شد . يه درد ِ مشترک . قبلا هم گفته بودم ، منتظر نبودن ، سخت تر از انتظار کشيدنه . و برنگشتن ، سخت تر از بازگشته . اينکه باور کنی يه رابطهء رويايی و ارزشمند ِ زندگيت ديگه تموم شده ، و چشمت رو بر نشونه ها و صدا ها و خواهش ها ببندی ، خيلی سخت تر از اينه که يه رابطهء تموم شده رو با کوچکترين تلنگری ، دوباره آغاز کنی . اين مقاومت در مقابل نشانه ها و خواسته ها ، و پايدار بودن بر فسخ ِ دوست داشتن ِ اونی که عاشقشی ، خيلی سخته . اينکه هُرم ِ نفس های ملتهب رو ، روی گونه هات احساس کنی و ناديده بگيريشون ، اينکه تمام تمنای يک صدا رو حس کنی و بی تفاوت از کنارش بگذری ، اينکه هيچ زخمی نداشته باشی برای دل خوش کردن به تمام شدن اون رابطه ، اين که همه چی رو در اوج باقی بذاری تا هميشه جاودانه بمونه برای بعد و بعد تر ها ، اينکه در يک قدميش باشی و گرمای تنش رو حس کنی ، اما بدونی که بايد راهتو کج کنی و بگذری ، خيلی سخته . می فهميدم که يک زنگ تلفن ، چقدر می تونه براش عذاب آور باشه . يک نگاه ، يک صدا ، يک بوی عطر ، يک خاطره ، هر کدوم از اين ها تلنگريه به روحی که مصممه برای برنگشتن . و می دونستم که چقدر خاليه . و تنها . کاش لا اقل آدم می تونست بهانه ای داشته باشه برای دوست نداشتن . |
|
Comments:
Post a Comment
|