آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 1, 2002
يک دوشنبه ... يا دو سه شنبه ... چه فرق می کند ... روزی بود که بی مانند نيست و هرازگاهی تکرار خواهد شد ... و بيهودگيش را ايمان دارم .
لبهء سرد و تيزش را کاملا حس کردم . ديگر در يک قدمی نبود ، در آستانه بودم . تمامی محاسبات را به بادها سپرده بودم و سرسپردهء رهايی . منتظر پريدن ، صعود يا سقوطش اهميتی نداشت . مهم پريدن بود که رهايم می کرد از هر چه که بود . پروازی که مرا به صفر می رساند ، به نقطه ، به آغاز ، يا پايان . اما در آستانه ايستادم . متوقفم کردند . اين بار نه خودخواهی هايم ، نه زياده طلبيَم ، نه بلندپروازيَم ، نه ترسم از ناشناخته ای که نمی دانم چيست ، که اين بار همه را با جسارتی احمقانه تاخت زده بودم . اما اشک هايی نه از سر دلسوزی يا همدردی ، که از سر نياز و اتصال ، مغلوبم کرد . گفتند : نرو ، اگر می روی ، ما را هم با خود ببَر . شما را با خود ببرم به کجا ؟ به هيچ جا ؟ به آنجا که شايد صفر هم نباشد ؟ خشن و سنگدل بوده ام ، اما نه تا بدين حد . باز می گردم تا بيش از اين نشکنمتان . باز می گردم تا باز در نقشی که بايد ، ظاهر شوم و تاب بياورم هوای سنگينی را که بطئی و آهسته و پيوسته ، مسمومم می کند . اين بار دست و پا نمی زنم تا غرق تر نشوم در مرداب . اين بار نيلوفر مردابی می مانم در سطح آب ، زينتش می بخشم و دل خوش می کنم به تصوير آبی آسمان و لبخند خورشيد ِ دور که آنهمه دورند و تصويرشان بس نزديک . مسموميتم را منت پذيرم و منتظر آغاز ِ يک پايان . |
|
Comments:
Post a Comment
|