آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 23, 2002
يک سال گذشت و امروز آخرين روز ِ کاری ِ ما در اينجاست . از دو روز ديگه يه اکيپ جديد ميان جای ما . اينو ديروز اون برادر بزرگه از گردانندگان بتسا بهمون گفت . يک سال گذشت . يک سال پيش در چنين روزی ... ، اين جمله ، من و تيله ها رو ياد صبح های مدرسه انداخت . وقتی که هنوز هوا تاريک بود سوار سرويس می شديم . بدون استثنا با تقويم تاريخ مواجه می شديم . n سال پيش در چنين روزی ... ، اونم با اون آهنگی که جدی جدی کلهء صبح يه سوهان روح حسابی بود . بعدشم که دوباره يه آهنگ و بچه های ِ ، انقلاب ! و تازه هنوز چشمات تو خواب و بيداری بودن که يه آقايی داد و بيداد راه مينداخت که سلام ، صبح به خير ! ... هوووم ، جدی جدی خاطره ای جز اين چيزا هم داريم ما ها از اون دوران ؟!
|
|
Comments:
Post a Comment
|