آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 18, 2002
يک روز ديگه هم گذشت ... از هياهوی روز و شلوغی و گرما و دود شهر گرفته ، تا مهمونی شب و سر و صدا و همهمه و قاشق چنگال و خنده ... می شينی جلوی آينه ... با يه تيکه پنبهء ليمويی و يه شير پاک کن ... پنبه رو به مايع سرد سفيد آغشته می کنی و می کشی روی پوستت ... احساس می کنی يه قشر ضخيم رو داری پاک می کنی ... يه قشر ضخيم از دود و کِرِم و نگاه ... پنبه رو که نگاه می کنی ، سياه شده ... سياه از خط چشم و دود ماشين و نگاه هايی که سراسر روز روی صورتت سنگينی کرده ... پنبه رو دوباره آغشته می کنی و می کشی روی لب هات ... می بينی که تيره شده ... تيره از روژ لب تيره و فشاری که لب هات رو به هم دوخته ، وقتی اون همه حرف رو شنيدی و به روی خودت نياوردی ... پنبه رو باز آغشته می کنی و می کشی روی صورتت ... دستت خط می خوره و چشمت پاک می شه ... چشمی که همش به زمين دوخته شده بود تا نفرت ِ نگاهش ديده نشه ... دلت می خواد همه ء شيشه رو خالی کنی رو صورتت تا کاملا محو شی ، تا ديگه هيشکی رغبت نکنه نگاهت کنه ... پنبه رو باز آغشته تر می کنی و آرزو می کنی که ای کاش می شد به همين سادگی ........ .
|
|
Comments:
Post a Comment
|