آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 9, 2002
از دست اين روزا ! بابا آخه کجا با اين عجله؟ چرا اينقدر تند تند؟
تا ميام به يکيشون عادت کنم ميگه وقت تموم شد، منم هنوز هيچ کدوم از کارايي که باهاش داشتم رو بهش نگفتم...آخه اين که نشد که. شايد تقصير اين آدم بزرگاس ، که هي من رو مي ذارن پشت يه ميز و کلي عدد مي ذارن جلوي من. انگار نه انگار که من فقط تا سه بلدم بشمارم : يک براي خدا، دو براي خودم ، سه هم که تازه يه مدته افتاده يه گوشه کسي نگاش نمي کنه...کم کم اونم ميره تو دسته بقيه، بعد من فقط تا دو بلدم بشمارم. آقايون عزيز، خانوماي محترم، آخه من با چه زبوني به شما بگم؟ باباجان بذارين من برم به بائوبابهاي خودم برسم. مي دونين مشکل شما آدم بزرگا چيه؟ بلد نيستين چجوري دستور بدين که هميشه همه بهتون گوش کنن. خب بياين از من بپرسين چيکار دوست دارم بکنم، بعدش بهم دستور بدين همون کار رو بکنم. مثلا من الان مي خوام برم واسه خودم يه مدت بخوابم، شما هي به من بگين چشماتو باز کن اينا رو ببين، خب دعوامون ميشه ديگه. آهاي! با شماهام روزاي زندگي من...بذارين کارم با اين آدم بزرگا تموم شه، خدمتتون مي رسم...يک برو بيايي نشونتون بدم... |
|
Comments:
Post a Comment
|