آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 18, 2002
عشق که لوازم پيشگيری نداره ... سن و سال هم سرش نمی شه ... قانون و امضا و رسم و عرف و سنت هم حاليش نيست ... يه وقتی چشم باز می کنی و می بينی عاشق شدی ... حالا چه سی ساله باشی ، چه پنجاه ساله ... يا يه زن شوهر دار باشی که سه تا بچه هم داری ... جلوی عشق رو نمی تونی بگيری ... عاشق هم می تونی بشی ... اما يه وقتايی شرايطت ايجاب می کنه که از دست احساسات درونی خودت فرار کنی ، به روی خودت نياری ، روی دلت و خواسته هاش سرپوش بذاری ، تسليم موقعيتت بشی و به زور فراموش کنی که تو هم يه انسانی که فقط يه بار به دنيا ميای ... چرا ؟ چون اينجوری يادت دادن ... چون همه دوست دارن تو به خاطر بقيه زندگی کنی ، نه به خاطر خودت ... مثلا چه جرمی از اين بالاتر که يه همسر باشی ، يا يه مادر ، و باز مثل هر آدم ديگه عاشق بشی ! ... وقتی مادر شدی ، ديگه بهشت رو می ذارن زير پات ، يعنی از همهء بديهيات زمينی جدات می کنن تا لايق بهشت اهدايی شون باشی ... نمی فهمن که ممکنه تو هم مثل خيلی های ديگه ، سال ها قبل از سر بی تجربگی يا اشتباه يا اجبار ، درگير ازدواجی شده باشی نا خواسته ... همسری داشته باشی که در يه فضای فکری ديگه تنفس می کنه ، آرزوهاش و عقايدش کاملا با تو موازيه بی هيچ اميدی به تغيير جهت ... چند سال اين وضع رو تحمل کرده باشی به اميد بهتر شدن ، اما ببينی که تمام تلاشت ، آب در هاون کوبيدنه ... زندگی بی معنی و خاليت رو فقط و فقط به خاطر بچه هات تحمل کنی و سال ها با مردی زندگی کنی که دوسش نداری ، که از تماس دست هاش چندشت می شه ... تو اين همه سال از شوهرت دور بشی و دور تر ، و در خودت و روياهات غرق و غرق تر ... تا يه روز که نه ، يه ماه هم نه ، طی چند ماه و چند سال ، مردی رو ببينی که سال ها تو روياهات می ديديش ، مردی که در طول زمانی طولانی بهت ثابت کنه که تو رو فقط به خاطر خودت می خواد ، نه چيز ديگه ، مردی که شرايطت رو درک کنه و روی تمام خواسته هاش خط قرمز بکشه ، تا تو در زندگی شخصيت دچار تناقض نشی ... به موازات همين ، مردی که باهاش زندگی می کنی ، اونقدر روح حساست رو خراش بده که ديگه جايی سالم باقی نذاره ... و البته الزاما مرد بدی هم نيست ، فقط به شدت با تو متفاوته . نمی تونيد همديگه رو درک کنيد ، از بودن باهاش رنج می بری ، از مهربونی کردناش ، بدت مياد ، از اينکه بهت بگه دوستت داره متنفری ... و اين وسط بچه هات رو می بينی که روح لطيفشون قربانی تناقض های درونی تو می شه ، می بينی اونقدر انسان بودنت ناديده گرفته شده که از مادر بودن هم بيزار شدی ... می بينی اسير زندگی هستی با مردی که ازش متنفری ، بچه هايی که عاشقشونی ، و مردی که سالهاست دوستش داری بی توقع ، و دوستت داره بی توقع ... می بينی نه می تونی همسر خوبی باشی ، نه مادر خوبی ، نه معشوق خوبی ... همسر خوبی نيستی جون از مرد زندگيت متنفری و حاضر نيستی براش از خودت مايه بذاری ... مادر خوبی نيستی چون اکثر اوقات احساس می کنی اين بچه ها همونايی هستن که تو يه عمر خودت رو داری براشون قربانی می کنی بدون اينکه بدونی ارزشش رو داره يا نه ... و معشوق خوبی نيستی چون عذاب وجدان داری از اينکه همسری و مادری و عاشق مردی شدی که يه عمر دنبالش می گشتی ، مردی که می تونی باهاش خوشبختی رو تجربه کنی ... درگير يه زندگی مشترک ناخواسته که سال هاست داری تاوانش رو پس می دی و فقط و فقط به خاطر بچه هات تحملش می کنی ... و حالا ديگه بريدی ، کم آوردی ، دلت برای خودت می سوزه و آرزو داری يه بارم که شده مطابق خواسته، دلت عمل کنی ... رها باشی و مطمئن که تصميم درستی گرفتی ... اين جور وقتا بايد چيکار کرد ؟
|
|
Comments:
Post a Comment
|