آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 19, 2002
خيلی وقتا صدای آسانسور سرنوشت منو تعيين می کنه . وقتی از پايين مياد بالا ، قلبم شروع به زدن می کنه . هر لحظه انتظار دارم که صدای زنگ طبقهء دوم به صدا در بياد و آرامش منو با خودش ببره . وقتی می ره پايين ، باز هم انتظار اذيتم می کنه ، انتظار شنيدن صدای لاستيک های ماشين و بسته شدن در پارکينگ ، که آرامش رو برام به ارمغان مياره . به شنيدن صدای آسانسور حساسيت پيدا کردم . يه وقتايی خيالم راحته که صدای آسانسور هيچ ربطی به من نداره . يه وقتايی هم مثل امروز ، خيلی به من مربوط می شه ، کاملا به من . آرامش تلخ و عجيبی دارم ، يه آرامش قبل از توفان . می دونم که باز امشب ميترکم . کاش می شد برقا بره . کاش لا اقل اين دو طبقه رو با پله ميومدن . از اينکه منتظر شنيدن صدای آسانسور باشم برای نا اميد شدن ، متنفرم . کاش امشب نباشه .
|
|
Comments:
Post a Comment
|