آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 17, 2002
يه وقتايی چشماتو که باز می کنی ، می بينی قاطی آدمهايی هستی که هيچ سنخيتی باهاشون نداری . کسانی که يه عمر باهاشون زندگی کردی ، بزرگ شدی ، اما اونقدرازشون دوری و اونقدر غريبن با فضای فکريت که می مونی ! چی شد که اينجايی ؟ چرا نمی شه جايی باشی که دلت می خواد ، با آدمايی که از جنس تو باشن ، که اگه نمی فهمنت ، لااقل سد راهت نيستن ، طناب و بند و زنجيرت نيستن . چرا بايد تن بدی به " اقتضای محيط " و " دست سرنوشت " و " اينجوريه ديگه " و از اين حرفا . کاش می شد يه خورده به حال خودت باشی . و با ساده ترين شادی های زندگی ، دلخوش .
|
|
Comments:
Post a Comment
|