آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 27, 2002
سه تجربهء وبلاگی
تجربهء وبلاگی - 1 اصلا انتظار نداشته باشين تو تلفن بهتر از چت باشه ! سيستم ، سيستم گروه فشاريه به هر حال ، بنابراين اصلا خوردن تو ديوار جای تعجب نداره ، و به هيچ عنوان انتظار يه مکالمهء حتی معمولی رو هم نداشته باشين ، به خصوص که موضوع مکالمه هم يه مقدار مورد دار باشه ! تجربهء وبلاگی - 2 محض رضای خدا حواستون باشه وقتی تو اتوبان همت هستين ، يک کيلومتر مونده به ورودی مدرس ، هم راهنمای سمت راست رو بزنين ، هم چند بار مسير رو اعلام کنين ، حتی اگه جای کمک راننده نشسته باشين ! وگرنه مطمئن باشين : آن ره که تو می روی به کردستان ( کردستان - ونک ) است ، و بعدش هم به شهرک غرب . در غير اينصورت می تونيد تجربهء انتخاب دورترين مسير برای رسيدن به مقصد رو داشته باشيد ! آها ، راستی ... سعی کنين اول هميشه چيزی رو که قرار بوده ببريد ، بذاريد تو کيفتون ، بعد چيزی رو که زياد قرار نبوده . اينجوری وقتی بفهميد اصل کاری رو جا گذاشتين ، زياد نمی خورين تو ديوار ! تجربهء وبلاگی - 3 اصلا روی ديده های خودتون از طريق وب کم حساب نکنين . و گرنه ممکنه تو ميدون وليعصر ، جلوی سينما قدس ، دچار اين اتفاق بشيد که : من : ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهلام . خانومه : سلام ! من : ( تو دلم : اِ ، اين که اينقدر خشک نبود ! ) هاها ... آيدام بابا . خانومه : ( کلی شکل علامت سوال شده ) ... لبخند !!! من : اِهه ، مگه تو ندا نيستی ؟؟!! خانومه : ( با يه نگاه عاقل اندر سفيه ) نه خير خانوم ، اشتباه گرفتين !!!!! ... ( چند دقيقه بعد ) من : سهلام . خانومه : سلام ! من : امممممم ، شما ندا نيستين ؟! خانومه : ( با همون نگاه قبلی ) نه خانوم !!!!! من : ( تو دلم : ای بابا چرا امروز همه خانوما شبيه بالای ديوارن ! ) ... ( چند دقيقه بعد ) يه خانومه رو کشف می کنم که دم در سينما وايستاده ، هی اينور و اونورو نگاه می کنه ، منم هی جلوش رژه می رم و لبخند می زنم ، اونم فقط لبخند می زنه ! هی کوله پشتيمو نشونش می دم ( بابا گفته بودم با يه کولهء سورمه ای ميام که ! ) ، هی همينجوری همديگه رو نگاه می کنيم . بعد می بينم داره از پله ها مياد پايين ، اما هنوز جرات نمی کنم باز دوباره حدس بزنم و بخورم تو ديوار ! هی اون مياد طرف من ، هی من می رم طرف اون . با احتياط : من : سلام . خانومه : سلام . من و خانومه همزمان : آيدام ... آيدايی ؟ هاها ... بابا ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهلام ! خلاصه پيدا شديم آخرش ... ولی اصلا فکر نکنين خبری از کنسرت يا تئاتر يا سينما يا شام يا کافی شاپ يا حتی يه آب ميوه بودا ، عمرا ... فقط يکی يه دونه بستنی قيفی ، اونم ... ! D: نتيجهء اخلاقی : کافيه يه بار با بالای ديوار قرار داشته باشيد تا سه بار بخوريد توی ديوار . |
|
Comments:
Post a Comment
|