آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 16, 2002
روزگاري که هيچ گاه سپري نشد -1
ولو شده بودم روي تراس. داشتم به عادت هميشه ام کمي ورجه وورجه ميکردم داخل رختخواب. خنکاي مطبوعي داشت و من تا ميتوانستم اينطرف و آنطرف ميرفتم تا بيشتر آن را بچشم. ستاره ها! انروزها به گمانم زيادترهم بودند. يک دوجين! شايد هم بيشتر. خوب بچه که باشي نه هوس تصاحب است و نه جستجوي تملک، اينست که با تماشاي ستاره ها شبي را ميتواني سر کني. کمکي هم خيال ببافي شايد. يک تابستان بود و يکدنيا اشتياق براي رفتن به کرمانشاه. شوخي که نبود: سه ماه تمام!! ماندن پيش پدر بزرگ و مادربزرگ و لابد با تمام افاده هايي که ميشد در عالم بچگي خودت و مهرباني آن دو براي آنها کرد. و تازه مگر فقط آنها بودند. يک عالم قوم و خويشي که حسرت ديدار بقيه را هم با تو جبران ميکردند و لذت بودن در شهري که ديگر کم کمک نيمچه بهشتي هم ازان در خيال خودت ساخته اي. آنسال هم يکي از همان تابستانها بود. اينبار اما با کلي جنجال آمده بودم. کمي کولي بازي، کمتر لوس کردن خود و بيشتر از همه چسبيدن و متوسل شدن به همان مهرباني هاي فوق الذکر! اما جنگ بدمصب بود. هر روز جايي را ميزدند: تپه شيرين، در گاراژ، چال حسن خان، کسري، پالايشگاه... آنروزها اما، جنگ هيچ چيزي را در شهر تعطيل نکرده بود. انگار که ضرباهنگ زندگي را تنها کمي تندتر کرده باشد، ماجرا هماني بود که پيش ازان بوده و اکنون هست، ماجراي زندگي، اما با دور تند. روز نبود که خبري از مرگي نباشد، مرگ دوستت، مرگ همسايه ات ، مرگ قوم و خويشت و ... سارتر ميگويد تنها چيزي که براي ادامه زندگي بدان محتاجيم دليل خوبيست براي مردن! به گمانم آدمها آنروزها همه دلايل خوبي براي مردن داشتند اين بود که زندگي با شدتي بيش از امروز در جريان بود. يکي حاضر بود به خاطر کشورش بميرد، آن يکي در شهر ميماند تا به خاطر سرزمينش بميرد، و ديگري شبها را در پناهگاه زير خانه اش به ترس سپري ميکرد تا اگرهم ميميرد به خاطر مال و منالش باشد. جالب آنکه در زير آنهمه بمباران بازهم همين آدمها ميکشتند و کشته ميشدند آنهم به دست خودشان. کتابفروش سر کوچه را همان روزها کشتند با نارنجک. پسر احمد ساندويچي را هم مثله کرده بودند کمله ها: پاسدار بود. دختر آن يکي را هم اعدام کرده بودند اينوري ها: مجاهد بود و ... مابين اينهمه مرگ اما، آنجا هنوز بهشت من بود. هنوز هوس پارک وليعهدش را داشتم که حالا ديگر شده بود پارک وليعصر و براي مني که به دنبال فالهاي گردو و سوتسوتکهاي قشنگ و بلال و ورجه وورجه بودم عهد و عصرش چندان تفاوتي نداشت، گو اينکه کلي آدم هم لابد خودشان را به مرگ سپرده بودند تا آن عهد بشود اين عصر! و طرفه آنکه هر دو هم "ولي" دار! علیرضا |
|
Comments:
Post a Comment
|