آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 31, 2002
قصهء قشنگ قاصدک رو نمی تونم بارها و بارها نخونم ... و هر بار که می خونم ، باز هم از خوندنش لذت می برم ... س اول سوختن است ... اما هنوز يه سوال دارم ... اين سوال از همون لحظه ای که اين خبر رو شنيدم ، اومد تو ذهنم ... نزديکای ظهر بود که يکي زنگ زد ... وقتی يه اتفاقی افتاده باشه ، به راحتی از لحن صداش حتی تو يک کلمه هم مشخص می شه ... گفتم : سلام ، اتفاقی افتاده ؟ ... خبر رو از قاصدک شنيده بود ... وقتی جريان رو تعريف کرد ، حس خيلی بدی داشتم ... جدا از تاثری که از شنيدن خبر بهم دست داده بود ... بيشتر ، لحن صدايی که اونور خط بود ، اذيتم می کرد ... يه چيزی توش بود که تا به حال نشنيده بودم ... يه تلنگر ، يه زنگ شوم ، يه حس تلخ که انگار اونقدرها هم دور نبوده ، ته اون صدا بود ... اون لحظه نتونستم حرفی بزنم ... بعدش هم ... فقط مطمئن شدم که ديگه اون زنگ ، تو اون صدا نيست ، و اين بهترم کرد ... اما سوال هنوز بود و هست : و من مبهوت مانده ام كه چرا هنوز نمي دانم ، شـجاعت و حـماقت در چيست ؟ در رفتن يا ماندن ؟
امروز هم دوباره ياد اون زنگی که ته اون صدا بود افتادم ، وقتی که اين رو خوندم : ... اين رسمش نيست . اين رسم زندگی نيست . من خزيدن را خوش ندارم . چشم به بلندی ها داشتم و دارم و اگر بالی هست ، نبايد وبال باشد ... ياد تعبيری افتادم که یکی در مورد آذر به کار برد . در مورد نگاهی که ته چشمهاش بود . و الان پر از اون حس شومم ... پر از اون زنگ صدا ... و هنوز نمی دونم شجاعت و حماقت در چيست ؟ در رفتن يا ماندن ؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|