آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, October 11, 2002
فيلم اميلی رو ديدم . از اون فيلمائيه که دوستشون دارم . لحظه های ظريف و قشنگی داشت . يکی از صحنه هاش رو خيلی دوست داشتم . اون جايی که پسر بچه به زور ، سعی می کنه مقدار بيشتری از تيله ها رو توی جيبش جا بده ، و بعد ، جيبش پاره ميشه و همهء تيله ها می ريزن . چقدر غصه دار شده . ياد تيله های شهرزاد افتادم . نمی دونم هنوز تيله هاش از دست من غصه دارن يا نه . خدا کنه تو دلشون نمونده باشه .
يه جای ديگهء فيلم رو هم خيلی دوست داشتم . بلايی که سر آقای ميوه فروش آورد ... هاها ... و يکی هم ، نامه ای که برای خانوم همسايه از طرف شوهرش نوشت . فيلم دوست داشتنی بود . و نکته ای که توجه منو جلب کرد اين بود که : Now the question is :
Will she have the courage to do for herself what she has done for others ? |
|
Comments:
Post a Comment
|