آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 17, 2002
برايم نوشت :
" اين شعريست از قبانی که ميدانم می خوانيش ، حرف های دلم را چه شاعرانه برايت نوشته . نامه ای از زير آب اگر دوست منی ، کمکم کن تا از پيش ات بروم . اگر يار منی ، کمکم کن تا از تو شفا يابم . اگر می دانستم که عشق خطر دارد ... دل نمی دادم . اگر می دانستم که دريا عميق است ... دل نمی زدم . و اگر پايان را می دانستم ، آغاز نمی کردم . دلتنگ شده ام ... به من بياموز که اشک ، چطور جان می دهد در خانهء چشم ؟ ... به من بياموز که قلب ، چگونه می ميرد و دلتنگی خود را می کشد . اگر پيامبری ، از اين جادو و از اين کفر ، نجاتم ده ... عشق تو ، کفر است . رستگارم کن ... اگر توان داری ، از اين دريا بيرونم بکش ، که من شنا نمی دانم ... و موج آبی چشمانت ، به ژرفايم می کشاند ... من ، در عشق ، نازموده ام و بی قايق ... اگر پيش تو بها دارم ، دستم را بگير ... که من سراپا عاشقم ... که من در زير آب ، نفس می کشم ... من غرق غرق غرق می شوم . " برايش ننوشتم . اينجا می گويم تا بخواند و بداند : " بگذار من نيز از قبانی برايت بگويم که گمان می کنم بخوانيش . شاعرانه تر از من ، تاب آورده است . استاد عشق ، استعفا می کند دوست من سخنم را گوش مده ، که من درس عشق نمی گويم ... و سخنم بيشتر ، شطح و روياست ... نوشته هايم را بها مگذار ... که از موسيقی دريا ، شميم علف ها ، و تنفس بيشه ها ، عشق می سازم ... به قصه هايم گوش مده ، که می دانم چقدر به دردسرت انداخته ام . و گيجت ساخته ام با خواندن شعرم ... و می دانم ، زبانم در درون تو چه نقشی زده است ، و کتاب هايم ، و انديشه ام ... عاقل باش ، که من پيامبر عشق نيستم . و به ياد ندارم آيه ای آورده باشم ، که من خود نيز ، آيه هايم را باور ندارم ... " ديگر دلی ندارم برای سپردن که هر چه داشتم ، سال ها قبل سپردم و اکنون سبکبار و بيدل ، رهسپارم ... آيدا . |
|
Comments:
Post a Comment
|