آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 24, 2002
تازه اومده بودم ... فکر نمی کردم باشه ... وقتی اومد ، خوشحال شدم ... کلی حرف داشتم که می خواستم بهش بگم ... اما اومده بود دو تا خبر رو بده ... خبر شمارهء يک ... و خبر شمارهء دو ... پشت سر هم ... موندم ... نمی تونستم بفهمم جريان چيه ... چی باعث شده که يه هو اينجوری عکس العمل نشون بده ... همونجوری که رو صندلی نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم ، چونه م رو تکيه دادم به زانوم و خيره شدم به مانيتور ... به کلماتی که پشت سر هم رديف می شدن و توجيه می کردن ... احساس کردم مونيتورم تار شده ، انگار تو چشمای اونم اشک جمع شده بود ... احمقانه بود ، می دونم ، اما مونيتور به نظر خيس ميومد ... حس خوبی که داشتم ، به سرعت بی رنگ شده بود و جاش ، يه حس بد بود ... بد که نه ، نمی دونم ، يه جور مسخ شدن بود شايد ، جا خوردن ، انتظار نداشتن ... بی اونکه توضيح قانع کننده ای بده ... يه وقتايی هست که می بينی نبايد اصرار کنی ، پافشاری کنی ... احساس می کنی که ديره ، و تو فقط در جريان يک عمل انجام شده قرار گرفتی ... می بينی چقدر مرزها باريکن ... ورق چه زود برمی گرده ... و می بينی حتی اين وسط حق نداری دلخور باشی ... فقط بايد بپذيری و قاعدتا لبخند بزنی ... خوب اولش سخت بود ... ولی کم کم همين کارو کردم ... اما هنوز دارم نمی فهمم ... به نظرم منصفانه نبود ... اصلا منصفانه نبود .
|
|
Comments:
Post a Comment
|