آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 10, 2002
از وبلاگ بهار :
... آخري خيلي ناز بود. دلم ميخواست يه دوربين داشتم همون موقع عكس ميگرفتم. يه پسر و دختر پنج شيش ساله هر كدوم روي يكي از پلهبرقيها بودن، دست همديگه رو گرفته بودن و بر خلاف جهت حركت پلهها حركت ميكردن. مردم از كنارشون رد ميشدن و بهشون تنه ميزدن، ولي اينا دست همديگه رو ول نميكردن و از هم دور نميشدن. فكر ميكردم حتي اگه يكيشون ثابت ايستاده بود و اون يكي برخلاف جهت حركت پلهها حركت ميكرد، باز هم صحنهء قشنگي بود. ولي اين ديگه شاهكار بود. تا چند ساعت بعدش فكرم مشغول بود. به جهتها فكر ميكردم و به تنه خوردنها. و به دستهايي كه نبايد از هم جدا بشن.... متن کامل . از وبلاگ سپيده : این روزا دانشگاه حسابی شلوغه ..... یه خروار صندلی گذاشتن کنار هم برای مراسم خیر مقدم به رییس جدید دانشگاه . دور این صفای صندلی یه طناب کشیدن که مردم نرن لای صندلی ها نظمشونو به هم بزنن و مزاحم کارگرایی بشن که دارن اون وسط کار می کنن ..... داشتم از پله ها می اومدم پایین، یه پسرکی با مامانش جلوم بود .... - هی آقاهه داری صندلی می چینی؟ - هوم . - راستی چطوری رفتی اون تو؟ خندیدم حسابی . بعدش فکر کردم ما آدم بزرگا هم همین جورییم ...... این همه مرز که ما جرات نداریم ازش رد شیم یه طناب نازکه . چقدرم اگه یکی اونورش باشه تعجب می کنیم .... |
|
Comments:
Post a Comment
|