آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 29, 2002
بيد مجنون نوشته بود :
وقتي چشماتو می بندی و می ذاری كس ديگه ای دستتو بگيره و راهو بت نشون بده ، می ترسی بری تو در و ديوار يا بيفتی توی چاله ای چيزی ، مگر اينكه كاملاً بش اعتماد كنی . اول نمی تونستم . هی تقلب می كردم ، چشامو وا می كردم و جلومو يه ديدی می زدم . يه كم كه گذشت بش اعتماد كردم . كاملاً . اون لحظه ها قشنگترين لحظه های ديروز بود ... اين حسيه که شايد خيلی از ما داشته باشيم . اينکه گاهی وقتا دلمون بخواد چشم هامون رو ببنديم و با خيال راحت سکان رو بديم دست يکی ديگه ، بی واهمه و نگرانی ، با اطمينان کامل . تکيه بديم و هراس نداشته باشيم از اين که خراب بشه ، به هم بريزه . هدايت کردن هميشه لذت بخشه ، به آدم نيرو و انرژی می ده . اما تو زندگی يه لحظه هايی هست که خسته می شی ، دلت می خواد با اعتماد کامل تکيه بدی ، چشماتو ببندی و به هيچی فکر نکنی . هيچ نگرانی نداشته باشی و مطمئن باشی همه چی درست پيش می ره ، مثل همون زمانی که سکان دست خودته . تو اون لحظه ها اگه يه تکيه گاه مطمئن داشته باشی - يه درخت استوار و قوی - می تونی بی دغدغه سکان رو به دستش بسپری و خودت زير سايه ش دراز بکشی و چشم هاتو ببندی . خودت رو بسپری به جريان سيالی که تو رو با خودش می بره و اونقدر آرومه که آرامشت رو بر هم نمی زنه . اين حس لذت بخشيه . حسی که شايد مدت هاست گمش کرده م . |
|
Comments:
Post a Comment
|