آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 7, 2002
حس خوبی دارم . از بودن در مهمونی های خانوادگی کم و بيش لذت می برم ، اما امشب از اون شبايی بود که خيلی دوستش داشتم . به آدما نگاه می کردم و از سادگی شون لذت می بردم . از اينکه چه راحت غرق زندگين . دغدغه هاشون چه ساده و شيرينه . سرگرمی هاشون ، حرفاشون ، سليقه هاشون . همه برام جالب بودن . انگار که از سياره ای ديگه اومده باشم . فکر می کردم که مدت هاست از اين آدما دور شده م . مدت هاست که از نزديک نگاهشون نکرده م ، لمسشون نکرده م . مدت هاست که حل شده م تو دنيای خودم . دلم می خواست جای يه کدومشون می بودم . با همون دلمشغولی ها . خانوم هايی رو می ديدم که فکر و ذکرشون خلاصه شده بود در زندگی جاريشون ، سعی می کردن به بهترين وجهی يک زن باشن با تمام خصايص زنانه ، رفتار زنانه ، و افکاری که تمام حيطهء ذهنی شون رو به راحتی آشکار می کرد . و احساس می کردم از وضع موجودشون چقدر راضين و لذت می برن . " قانع بودن به شرايط موجود و سودا های رنگارنگ نداشتن " از لذت هاييه که مدت هاست تجربه ش نکرده م . دلم يه خورده آرامش مطلق می خواد ، آرامش مطلق .
|
|
Comments:
Post a Comment
|