آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 7, 2002
لورنا مک کنت گوش می دم ... صداش کمه ، خيلی کم ... چهار زانو نشسته م روی صندلی ، و قلبم داره هنوز فشرده می شه ... سه ساعت گذشته و هنوز آروم نشده م ... چقدر دلم می خواست اون لحظه ، همه چی متوقف می شد ... احساس بچه ای رو داشتم که ساعت ها لب دريا ، تو ساحل ، نشسته و يه قلعهء شنی درست کرده ، با برج و بارو ، جاده و راه های عبور زمينی و زير زمينی ، و بعد ، کمی بعد تر ، يه موج بزرگ مياد و همهء ماسه ها رو با خودش می شوره و می بره ... قلبم هنوز فشرده می شه ... و پل خاکستری مقابلمه ... چقدر فاصله ... چه کوتاه ... چه عميق .
|
|
Comments:
Post a Comment
|