آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 10, 2002
گفتم : " عاشق " نه ، " عشق " نه ، تنها " رفيق " باش .
گفت : تا صبح بيدار بودم ... فکر ، خاطره ، تصوير ، و فکر ... به من می گی که دوست بمونم ، اينکه دوستيم ارزشمنده ... و اينکه اما عاشقی ، و رنج می کشی . و حضورم اگر گامی از اين دوستی فراتر بياد ، لطافت لحظاتت رو می خراشه . صميميتش رو از بين می بره . و نتيجه ش عذابه ... يادته يه روز گفتی من نمی تونم دوست داشتنم رو محدود کنم ، مرز بذارم ... فکر می کنی من می تونم ؟ ... اين خيلی سخته که آدم اينهمه حس درش ايجاد بشه ، بعد بفهمه که بايد برگرده ، خيلی سخته ... گفتم : اين بايد از کجا مياد ؟ گفت : از موقعيت تو . می دونی ، تو عاشقی ، خيلی زياد ... و من بايد ملاحظهء تو رو بکنم ، و اون حس قشنگ رو ... سخته آدم هی به خودش نهيب بزنه که اون دست ها مال تو نيست ... گفتم : می دونی که اين دوستی برام مهمه . اما رها نيستم . حس سالهای قبلم هنوز جاريه ، از جنس خاطره نيست . گفت : می تونم تو رو رها بخوام ؟ هر وقت ، دير و زودش مهم نيست . مهم اينه که ايمان داشته باشی به اومدنش . زمانش اهميتی نداره . شايد فردا يا هرگز . اين برای من مهمه . ايمان به اينکه چيزی خواهد آمد . گفتم : اين بی رحميه . چطور می تونم بهت اطمينان بدم از چيزی که مطمئن نيستم . اين می شه يه دروغ بزرگ . گفت : گاهی آدم با شکش به ديگری اطمينان می ده . شک تو يعنی ايمان من به يه امکان . گفتم : حس من در طی اين چند سال ، در طول نبود ، در عمق بود ... و با دروغ نگفتن به تو ، مکرر ناراحتت می کنم . دلم می خواست رفيق باقی بمونی برام ... اما شايد اين خيلی خودخواهيه ... گفت : می دونی طنز ماجرا چيه ؟ اين داستان برای من در زندگيم هی تکرار می شه ... يعنی آدم ها به من نزديک می شن ، خيلی ، اما تا يک خط ... آدمايی با عشق هايی که برای خودشون دارن ... من بايد دوستی باشم که تماشاگره ... می فهمی يعنی چی ؟ ... تماشاگر بودی تا حالا ؟ ... زخم های من هنوز سر باز هستند ... باور کن ديگه نفسی ندارم و يا چشمی برای تماشا . اين همه منظرهء قشنگ ، اما گاهی تمنای داشتن مياد سراغ آدم ... هميشه نمی شه پشت پنجره بود ... و من هنوز غرق اين انديشه ام ، که اين خواستن ، که اين تقاضای دوست ماندن ، نهايت خودخواهی ست. خودخواه شده ام ؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|