آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, January 1, 2003
سرد بودم و بيمار و بی حوصله ... به موسيقی وبلاگ نويد گوش می کردم ... تو را می ديدم که برايم می نويسی ، و من خاموش بودم مبادا بودنم آرامشت را بر هم زند ... و هيچ فکر نکرد ، که ما ميان پريشانی تلفظ درها ، برای خوردن يک سيب ، چقدر تنها مانديم ... باز برايم گفتی ، چند جملهء کوتاه ، چند جملهء عميق ، پر از آنچه که روزها منتظر شنيدنش بودم ... اما گرم نشدم ... سرد بودم و بيمار و بی حوصله ... سرد بودم و خاموش ... و تو می گفتی و می گفتی ... انگار زندگی بود که به دور خود می چرخيد ، و صدای يکنواختی در لولهء آب ، به کندی تکرار کمک می کرد ... چيزهای قشنگ ، تکرار نمی شوند ... و تو می خواستی بار ديگر تجربه کنی ... اين بار با طرحی تازه ، با نقشی رنگين ... و نمی دانستی سردم است و ديگر گرم نخواهم شد ... تسليم ، نه ... به روزهای اندوه باری می انديشيدم که تسليم شدگی را نفرين خواهم کرد ، به روزهای ملال ، به روزهايی که هزار نفرين حتی لحظه ای را باز نمی گرداند ... اما دير است ، برای همه چيز دير است و من خسته تر از هميشه ، منتظر يک پايانم . که ديگر آغازی در راه نيست ... ديگر نخواهی بود تا ببينی خالی تر از هميشه ام ، تا ببينی از آن چشمها چيزی بر جای نخواهد ماند جز دو حفرهء خالی ، تا ببينی دست هايم سبز خواهند ماند در خلوت باغچهء تنهاييم ... برايم گفتی ، برايم نوشتی ... خواستی ، خواستی ، خواستی ... خاموش شدی و رفتی ... و من باز خاموش تر از هميشه ماندم ... برف که ببارد اين بار ، فقط به تماشايش خواهم نشست از پشت پنجره ... همان پنجرهء مه گرفتهء روزهای برفی مان ، که آن روز ها با بخار فنجان داغ مه آلود تر می شد و اين روزها با بازدمهای تب آلود من ... شايد برايت بنويسم :
" روی کوچهء برفی رد پاييست که برنگشته انگار قصهء ماست . من و تو چشمان يک صورتيم با هميم و چه تنهاييم . برای پخته شدن رو به عشق آورديم ، سوختيم . آن که خداحافظ را ساخت خود هرگز بر زبان نبرد . قفس با بال همزمان متولد شد ، ما مانديم و حسرت پرواز . " |
|
Comments:
Post a Comment
|