آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, January 22, 2003
همين نزديکی ها بودی و می دونستم که نيستی ، و اين سخت بود . کاش لااقل کمی دورتر بوديم ، نه ؟ اين همه نزديک باشی و بدونی هرگز نخواهی رسيد . حتی تصور کردنش هم سخته ، نه ؟
يه هفته گذشته ، شايدم بيشتر . اول اون صدا ، بعد اون چند خط نوشته . اما تفاوتی که من منتظرش بودم ، اين نبود . درسته که باز خواهی گفت اين من بودم که بازی رو خراب کردم ، اما قبول کن که اين بار هم بهترين فرصتت رو از دست دادی . برگ آخر رو بهت نشون داده بودم ، بردن بازی برات آسون بود ، خيلی آسون . اما خوب بازم سعی نکردی دستم رو بخونی . باز هم بازی رو دربست واگذار کردی به من . حرفای اونشب رو که يادته ، نه ؟ گفتی يه فرصت ديگه بده . گفتی اين بار وضع فرق می کنه . گفتم اينو درک کن که اين کم بودنت سخت تر از نبودنته . داشتم سعی می کردم ياد بگيرم که نيستی ، که تموم شده . اومدی گفتی نه . گفتی هر چی سعی کردی نشده . نتونستی فراموش کنی . گفتی اين بار فرق می کنه . خوب ، چی فرق کرد ؟ اون تلفن ، يا اون نوشته ؟ نه عزيز من ، خودت می دونی چيزی تغيير نکرده . تو باز هم منتظری بازی رو من هدايت کنم ، اما ديگه ديره . وقتی می بينی زمان اين همه کش مياد و تو در ساده ترين انتظارها منجمد شدی ، احساس خستگی می کنی . دلت می خواد چشم هات رو ببندی و همه چی رو انکار کنی . بگی همه ش خواب بوده ، رويا بوده ، حتی شايد تَوهُم بوده . می فهمی ؟ توهم . اين حسيه که من الان دارم . حتی نمی دونم اين ها رو می خونی يا نه . حتی نمی دونم معنی شون رو می تونی درک کنی يا نه . می بينی ، دور شدن کم کم اتفاق ميفته . فکر می کنی هرگز پيش نمياد ، اما يه روز چشم هاتو باز می کنی و می بينی مدت هاست زمان گذشته و تو هنوز در خاطراتت رسوب کردی . چشم باز می کنی و می بينی با اينکه فاصله تون خيلی کم بوده ، با اينکه به راحتی می تونستی به صفر برسونيش ، اما خودت رو رها کردی در دست بازی لحظه ها ، و هنوز معجزه رو به انتظار نشستی . کاش باور می کردی معجزه هم خسته می شه از اين همه انتظار . کاش باور می کردی اين بار نوبت تو بود که بازی کنی . کاش می دونستی وسط اون همه گل و بادکنک های رنگارنگ ، بين همهء آدم هايی که دوسشون دارم ، تو اون همه گرما و شلوغی ، يه لحظه سردم شد ، خيلی سرد . نگاه که کردم ، ديدم اون حفرهء بزرگ هنوز بازه و سوز خشک زمستون با بی رحمی هجوم مياره تا جای خاليت رو به رخم بکشه . نبودی ، بيشتر از هميشه نبودی و بيشتر از هميشه می بايست باشی . قبول می کنی که بهتره ديگه بازی نکنيم ؟ راستی نگران اون تصوير هم نباش . اون هنوز سر جاشه ، بی لکه ای ، بی خراشی ، بی روزنی ، شفاف شفاف . انگار حسابش از تو جداست . و می تونم بهت اطمينان بدم که همين طور باقی خواهد موند . اون شب حتی دلايلم رو هم پرسيدی ، يادته ؟ بذار بگم که برای ستايش اون تصوير ، حتی اون دلايل رو هم لازم ندارم . همه شون مال تو . کاش لااقل روزی به دردت بخورن . و ديگه فقط اينکه : دلم برات تنگ شده بود ، همين . |
|
Comments:
Post a Comment
|