آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, February 16, 2003
خيلی دلم می خواد بدونم همين تويی که اين همه دم از روشنفکری ، دم از صداقت ، دم از رک گويی و هزار تا شعار ديگه می زنی ، وقتی يه واقعيت رو همون جور که هست - لخت و بی پرده - بدون آرايش و بسته بندی مناسب بذارن جلوت ، چه عکس العملی نشون می دی ؟ چقدر می تونی بدون پيش داوری و پس زمينهء ذهنی ، يه واقعيت رو بپذيری - همونجور که هست - بدون اينکه بهش شاخ و برگ بدی ، بدون اينکه نظر بدی ، بدون اينکه قضاوت کنی ؟ سخته ، نه ؟ واسه همينه که نبايد همه چيز رو گفت ، نه اينکه واقعيت تلخ باشه ها ، نه . برای اينکه ظرفيت من و تو پايينه ، جنبه ش رو نداريم . فقط خروار خروار ادعا ، حرف تئوری ، نظريهء مفت . به پای عمل که می رسه ، آش همون آشه و کاسه همون کاسه .
خيلی دلم می خواست بهت می گفتم ، همون وقت که تلفن کردی و پرسيدی ، همون شب که برام تعريف کردی . همه چيز رو برات تعريف می کردم ، همه چيز رو که نه ، همه چيز رو می دونی ، همون تنها قسمت باقی موندهء پازل رو ، آروم آروم ، بدون اينکه چشم هام رو ببينی . بعد يه نفس عميق می کشيدم و می نشستم کنار . تو شروع می کردی به حرف زدن . می گفتی که همه چيز رو می دونستی . می گفتی که هيچ چيز عوض نشده . می گفتی که می تونی قضايا رو تفکيک شده نگاه کنی . حس من رو از لا به لای اين همه اتفاق درک کنی و بگذری . اون وقت باز من گم می شدم تو آرامش صدات و هر اتفاقی هم که می افتاد ، هرگز برام مهم نبود . حاضر بودم تمام اين چهار سال رو بدم برای اون لحظه . اما روش ريسک نکردم . گذاشتم اون فرصت بگذره . همه چی همين جوری باقی بمونه . شايد چون اون اطمينانی رو که می بايست داشته باشم ، نداشتم . يا شايد اون واقعيت ، عريان تر از اونی بود که توان گفتنش ، در منِ لفافه گو وجود داشته باشه . کاش گاهی زندگی اينهمه سخت نمی شد ... گل در بر و می در کف و معشوق به کامست ... سلطان جهانم به چنين روز غلامست گو شمع مياريد در اين جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست |
|
Comments:
Post a Comment
|