آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 11, 2003
نمی شه از واقعيات زندگی فرار کرد . همهء اتفاق های غيرمنتظره هم مال تو قصه ها نيست . يه روز چشم باز می کنی و می بينی تو هم وسط يکی از همون قصه هايی ، به همين سادگی .
هنوز همه چی عجيبه . هنوز من نبايد بدونم جريان چيه . هنوز نمی تونم به روی خودم بيارم که می دونم . هنوز نمی دونم کدوم درسته و کدوم غلط . هنوز بهش فکر نکردم . تو اين چند روز فقط فرار کردم ، فقط فرار . می دونی از چی می ترسم ؟ از اينکه بشينم تحليل کنم و به اين نتيجه برسم که اونم حق خودشو داشته تو زندگی ، که نتونم دربست محکومش کنم ، از اين می ترسم . کاش چشم باز می کردم و می ديدم همه ش يه کابوس بوده . ××××× يه تصوير می سازی ، يه برج ، يه قلعه . شايد هم عمر خودت . بهش دل می بندی و يکی از معدود چيزای باارزش زندگيته ، شايد يکی از سه تا ! بعد يه هو می فهمی همه ش رو شن های لب ساحل بوده . يه موج مياد و تموم . از اساس تنها چيزی که به جا می مونه کف های موجه رو پاهات ، و کرم هايی که لای انگشتات می لولن . به همين سادگی همه چی خراب می شه . ××××× خداجونم مرسی از اينکه لااقل اون خانومه اومد خونه مون ، همون که چشم الکترونيکی داره ، کافيه سايه ت از جلوش رد شه تا لاينقطع شروع کنه به صحبت کردن و حواست به کل پرت شه . مرسی از اينکه فرداش نوه ش رو هم به طور کاملا غير منتظره فرستادی خونه مون . همون که ورژن غليظ شدهء گوليه خودمونه . که از صبح تا شب يه کلمه هم مثل آدم نمی تونه حرف بزنه ، استاده که نان استاپ بخندونت بدون اينکه فرصت نفس کشيدن باشی . مرسی از اينکه تا پامو گداشتم تو شهر کتاب ، ديدم ايمان داره قاطعانه به پشت سرم اشاره می کنه ، وقتی برگشتم ، آبی اونجا بود و اين بهترين اتفاق امروز بود . دو جمله گفتم ، دو جمله شنيدم و خلاص . مرسی از اون همه بارون ، که بوش باعث بشه تا مسجد گيج بشم و فکر کردن يادم بره . مرسی بابت حضور اون آقا کوچيکه ، که از اونور کوچه زنگ بزنه ، بدون اينکه بياد جلو يه ساعت حرف بزنه و من از خنده بترکم و يادم بره بايد موقع ديدن اون آدم چه عکس العملی نشون بدم . مرسی بابت حضور آقا آلمانيه که کماکان ساز خودشو می زنه و حضورش باعث شد بقيه حساب کار خودشونو بکنن و کسی اون وسط نياد سراغم ! مرسی بابت اون هوای توپ که باعث شد تمام شب رو پياده برگردم خونه . مرسی از اينکه ورژن گوليه پشيمون شد از رفتن و تمام فردا رو هم می مونه و شب حتی فرصت نداد بيام تو اينترنت ! و مرسی تر از همه بابت اينکه نيست و اين روزهامو نمی بينه . نيست که ببينه ، که نپرسه ، که بفهمه . که تصوير اونم خراب شه . يکی از باارزش ترين تصويرهای مشترکمون . اولين باره که اينهمه از نبودنش خوشحالم . ××××× فجيع ترين فيلمی که ممکن بود تو اين مدت ببينم ، همين دنيا بود که ديدم ! با اينکه کمدی بود و شريفی نيای عزيز منهم توش بود ، اما آخر ِ مناسبت بود جدی ! ××××× مرسی يه عالمه بابت تلفن ها ، آف لاين ها ، و اون دو تا ای ميله : يکی اون بلند بلنده ، يکی اون کوتاه کوتاهه ! کلی چسبيد . ××××× و آخر اينکه فکر می کردی داره نمی بينه ، اما نگو تمام اين مدت داشته ساکت نگات می کرده . |
|
Comments:
Post a Comment
|