آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 25, 2003
زندگی چسبناک شده .
از اينکه دارم با زندگی معامله می کنم ، از اينکه دارم بهش باج می دم ، از اين منطق حسابگر ، حسابگر که نه ، کاسبکارانه ، بدم مياد زياد . ××××× می گه بعضی وقتا آدم سنگين تره تخت دو طبقه داشته باشه تا تخت دو نفره . مزخرف می گه ، اما درست ... می خندم . ××××× از خودم می پرسم اگه برگردی به صفر ، بازم می تونی ادامه بدی ؟ دور و بريهات چی ؟ می تونن تو رو در صفر ببينن ؟ می تونن تو رو در صفر بپذيرن ؟ موجوديتت چقدر فارغ از موقعيتته ؟ ××××× دو تا سوال بزرگ دارم ... مدت هاست که دارم ... اگه به اونی که جواب می ده ، ايمان داشتم ، لحظه ای ترديد نمی کردم ... کافی بود تو باشی و بگی کدوم درسته ، کدوم غلط ... همين کافی بود ... ××××× خيلی احمقانه ست که همچين آدم مزخرفی هم تو رو همون قدر قاطعانه دوست داشته باشه و بخواد در حقت محبت کنه . اين دوستی های خاله خرسه وار منو کشته ! ××××× دلم کمی واقعيت ِ بی تشويش ، بی سانسور ، بی دغدغه ، بی چالش می خواد ... کمی بيشتر از کمی ... پوووووف ... دلم برای سبکی و رهايی چه تنگه . ××××× يه وقتايی دلم برام می سوزه ! |
|
Comments:
Post a Comment
|