آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 9, 2003 نگاه از صدای تو ايمن می شود . هيچی ندارم بگم ... جز اينکه تموم اون سه چهار ساعت ، اون پايين ، اون کنج سه گوش تاريک زير ميز ، ته نشين شده بودم تو موج گرم و آرومی که بی وقفه ميومد و همه جا رو باز پر کرده بود از همون آرامش ته دنيا ... که انگار رسيدی به آخر دنيا ، نشستی تو يه کافه ، نگاهت رو قايم کردی پشت بخاری که از فنجونت بلند می شه و خودت رو سپردی به صدای موج های آبی دريا که از پشت شيشه صلابتشون رو به رُخ می کشن ... هيچی ندارم بگم جز اينکه هيچی اشتباه نبود ، تصويرم ، ايمانم ، حتی انتظارم ... تلاش بيهوده ای کردم تا باور کنم چيزی تغيير کرده ... که نکرده ... که هيچ وقت نخواهد کرد ... مؤمن بودن برام کافيه ... دوستی ، دوست تر از هميشه ... می رم و می دونم هر وقت بخوام هستی ، بی هيچ ترديدی . دريا ، به جرعه يی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند . |
|
Comments:
Post a Comment
|