آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 17, 2003
نيم ساعتی که از شهر تب دار دور شديم ، هوا سرد شد . يه جيپ بود و يه جادهء پيچ دار و مهی که هر لحظه غليظ و غليظ تر می شد . و دور و برت پر از سبز ترين درخت هايی که می شد وسط يه تابستون داغ پيدا کرد . وسط جنگل که رسيديم هوا اونقدر سرد بود که با کاپشن دور آتيش می لرزيديم . درخت های کاج و کاکتوس های کوچيک اونقدر سبز و تميز بودن که آدم فکر می کرد داره به يه کارت پستال نگاه می کنه . تپه ها پر بود از گل های ريز قرمز و زرد ، گاهی وقتا هم يه موج پُر از آبی و بنفش قاطی شون پيدا می شد . علف ها اونقدر تر و تازه و خوش رنگ بودن که آدم هوس علف خواری می کرد ! و موهای همه مون غرق شبنم شده بود . بعد از مقادير زيادی دره نوردی ، خيس و يخ زده برگشتيم بالا دور آتيش . سيب زمينی تنوری وسط يه جنگل سرد مه آلود . فقط خودمون بوديم و خودمون . نه نگران اين بوديم که کسی بدون روپوش و روسری ببينتمون ، نه مجبور بوديم ورق ها رو قاطی آشغالا قايم کنيم ، نه لازم بود صدای ضبط رو کم کنيم که يه وقت کسی نياد سراغمون . نزديکای ظهر بود که دو سه نفری راه افتاديم طرف کلبه هه . همون که رو اون تپه پر درخته بود . همون که از پايينش يه چشمهء زلال زلال رد می شد . آبش اون قدر سرد بود که دست آدم بيشتر از ده ثانيه طاقت نمی آورد . زير پنجرهء کلبه و دامنهء تپه تا جايی که چشم کار می کرد ابر بود و ابر . کافی بود کمی باد بياد و مه ها رو کنار بزنه ، کافی بود تو هم اونجا باشی ، تا آدم باور کنه راستی راستی داره رو ابرها زندگی می کنه .
|
|
Comments:
Post a Comment
|