آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 18, 2003
بالاخره طلسم ديدن يه فيلم قابل تحمل شکست . فرش ِ باد ، فيلمی از کمال تبريزی با بازی رضا کيانيان که خيلی دوستش دارم . فيلم بدی نبود و لحظه های قشنگی داشت . به خصوص شباهت يکی از شخصيت های فرعی فيلم با بعضی اشخاص حقيقی و حقوقی بسی باعث نشاط و انبساط خاطر شد !
يه چيزای کوچيکی ، يه يادگاری هايی ، يه لحظه هايی هستن که موندگار می شن تا ابد ... به طرزی ساده و عجيب ... به سادگی ِ همون دو گِره ِ رنگی در حاشيهء فرش ... و من عاشق اين تيکه های کوچيک و ساده ، ولی به ياد موندنی ِ زندگی ام . اين کافی شاپ عکس هم داره يواش يواش جايگزين آناناس می شه . هر بار که رفتم کلی چسبيده . امروز هم همينجور . راستی مراد ، با نازنين دو تايی از اون پای زردآلو ها خريديم ، رفتيم پايين ، با همون قهوه بستنی اون دفعه ای خورديم . اون عکس های جوراب سوراخ ها رو هم آقاهه برامون آورد . خلاصه کلی يادت رو گرامی داشتيم ! خوب بود يه عالمه زياد . از وقتی برگشتم ، دوباره حس خودآزاريم گل کرده و دارم سيمين غانم گوش می دم : گل گلدون ... من از اون آسمون آبی می خوام ... مرد من ... برآيندش می شه اين که : تو می ری پشت علف ها گم می شی ... من می رم گم می شم تو جنگل خواب ... |
|
Comments:
Post a Comment
|