آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 23, 2003
" ياور هميشه مؤمن "
وقتی صدات رو شنيدم ، بيشتر از هميشه عاشق بودم . و شايد بيشتر از هميشه دل تنگ .هميشه طنين صدات کافی بود تا آرومم کنه ، فارغ از کلامِت . سلامِت مثل هميشه بود ، اما صدات خالی بود ، خالی ِ خالی . انگار که ته نشين شده باشی ، بی اتظار حرکت يا جنبشی . توی دلم خالی تر شد . خالی تر از روز قبل - وقتی توی کوه گردن بندم پاره شد - اونم درست همون راه خاکی که برای من هميشه مترادف حضور تو بود و بس ... نشانه ... نمی دونستم نشونه ها رو باور کنم يا نه . اما باور داشتم . يادت مياد ، نه ؟ سال ها با نشونه ها زندگی کرده بودم . سال ها با نشونه ها زندگی کرده بودی . و حالا ، خالی ترين صدای تمام اين سال ها ، اونور خط بود . گفتم : اوه اوه ، چقد صدات خاليه ! گفتی : آره ، به اندازهء زندگيم . و بعدش سکوت بود . سکوتی که محکومم می کرد . اميدوار بودم گذر زمان خيلی چيزها رو حل کرده باشه ، اما انگار برای تو هم زمانی در کار نبوده ... يه لحظه ، يه جرقه ... فقط برای يه لحظه ديگه طاقت نياوردم اين شکلی ببينمت ، و يه جملهء بدون فکر رو به زبون آوردم : ميای ببينمت ؟ ... يه نفس عميق . يه مکث . نه ... اولين نه ای بود که شنيده بودم . تا اون لحظه نمی دونستم شنيدن اين کلمه از زبون کسی که دوسش داری ، چقدر سخته . همون موقع بود که فهميدم چرا اونقدر ته دلم خالی شده بود . خنديدم و گفتم : هاها ، باشه بی خيال . يه لحظه زد به سرم که برای آخرين بار ببينمت ... باز همون توقف کوتاه ... و گفتی : پس درست فهميده بودم . داری می ری . ساکت شدم ، باز هم مثل خيلی وقت های ديگه خودت می دونستی . چيزی برای گفتن نمونده بود . گفتی : دو هفته پيش آبتين جلوی جام جم حال تو رو پرسيده بود و بی مقدمه جواب داده بودم " داره می ره " . چند روز پيش هم پسر عمه م سراغت رو گرفته بود و باز من گفتم " داره می ره " . پرسيدم : کلاغه خبر آورده بود ؟ گفتی : خيلی کم خواب می بينم ، خيلی کم . و هيچ وقت نشده بود خوابی به اين وضوح تو ذهنم بمونه . توی جاده بودی . آفتاب بود ، وسط بيابون . لباس قرمز گلدار تنت بود . تنها بودی و پياده می رفتی . کمی اون طرف تر يه رودخونه بود و من پشت رود باريک وايستاده بودم و نگاهت می کردم . باد تندی مثل توفان در جهت مخالف تو ميومد و خار و خاشاکی رو که با خودش آورده بود به سر و روی تو می زد . حتا تکه ای از لباست رو هم پاره کرد و با خودش برد . اما تو همون جور در مسير خودت می رفتی و من نگات می کردم ... حس کردم من جا می مونم و تو می ری ... حالا کجا می خوای بری ؟ تو که هميشه از رفتن بدت ميومد . حاضر نبودی جايی جز اينجا زندگی کنی . خنديدم و گفتم : چه فرقی می کنه ، رفتن مهمه ، کجا رفتنش مهم نيست . گفتی : و اگه مهم باشه ؟ گفتم : هوووم ... خوب شايد جايی که اينهمه بوی آشنا نداشته باشه . خيابونی توش نباشه که ازش يه رودخونه بگذره ، که کنار رودخونه ش پر باشه از سايه و خاطره ... که کوه نداشته باشه . کوهی که يه راه ميون بر داشته باشه . که برسه به يه غار کوچيک ، يه چشمهء کوچيک ، و چند تا درخت ... که همون جا ، درست ترين ولی احمقانه ترين جواب رو داده باشم ... که الان به اينجايی برسيم که من هستم . به اينجايی که تو هستی . بعد ساکت شدم و تو قصه ت رو شروع کردی . صدات توی لحظه هام می پيچيد و اشک هام لا به لای عاشقانه هات پايين ميومدن . فقط سکوت بود و سکوت و صدای تو ، صدای تو مرد عاشق . و من که عاشق تر از هميشه بودم ، برای اولين و آخرين بار عشقت رو گريه کردم . چند ساعت زندگی کردن با صدات ، بهترين بود ، حتا اگر آخرين باشه . درون خلوت ما غير در نمی گنجد برو که هر که نه يار منست بار منست شروع کردی به تعريف کردن ... از همون روز اول . گفتی : وقتی سلام کردی ، بلافاصله صدات رو شناختم . بعد خودم تعجب کردم از اينکه بين اين همه آدم ، بعد از اين همه وقت ، چطور صدای اين خانوم تو ذهن من مونده . چطور اين قدر از شنيدن اين صدا خوشحالم . بعد يادم اومد که نگرانت بودم . نگران اون غريبه ، که چرا ديگه نمياد . که اگه نياد چه جوری پيداش کنم . تا قبل از تو ، هميشه انتخاب شده بودم . تو اولين زنی بودی که خودم انتخابت کرده بودم . و چقدر به انتخابم ايمان داشتم . فکر می کردم بعد از سال ها تمرين ، حالا ديگه به جايی رسيده م که از انتخابم مطمئن باشم . اما حالا می فهمم که زياد تر از خودم خواسته بودم . سخت ترين سوال های زندگيم اون دو باری بود که ازت پرسيدم . بار اول همون جای هميشگی بود تو ولنجک ، همون جا که می دونی چقدر برام خاصه . و بار دوم نزديکای پارک وی بود . هر دو بار جوابت يکی بود ، سريع و بدون مکث . از اون روز همونی شدم که می بايست . سخت بود ، خيلی سخت . اما بايد يه جا امتحان پس می دادم ، امتحان ِ سال ها تمرين و مبارزه رو . و کجا بهتر و سخت تر از اينجا . هر قدر آدم ها بيشتر دوستم دارن ، بيشتر ازم می پرسن " چته؟ " ، اين باعث می شه يا دروغ بگم ، يا فرار کنم . اتفاقيه که خوب می شناسيش . تو هم همون جور در مورد مسائل خصوصيت با ديگران حرف نمی زدی ، که من . و اون همه شباهت باعث شد به يکباره فراموش کنم تو هم هستی ، و فقط خودم رو در تو ببينم . اينجا همون جايی بود که کوری من شروع شد . يه آدم آهنی ، نمی تونه بهترين يا بدترين داشته باشه . اما بدترين شب زندگيم ، پارسال بود . شب اول خرداد . فکر می کردم تا هميشه می تونم برات ياور هميشه مؤمن باقی بمونم . تمام سالهای قبل چيزی جز اين نبود ، و حالا به يک باره می ديدم که از تو عقب افتادم . اون قدر در تو غرق بودم که جا موندنم رو نفهميدم . و وقتی اون شعر رو با همون زبون مخصوص خودت برام خوندی ، به يک باره فهميدم چقدر در رابطه با تو کند ذهن بودم . دو ساله زبان آلمانی رو ياد گرفته بودم ، اما بعد اون همه وقت هنوز زبون تو رو نفهميده بودم . سفيدی هايی بود که دير خونده بودم ، و حالا کوزه گری بودم که در کوزه افتاده . و بعد ... همه چی سخت شد ، خيلی سخت . تنها آدمی بودی که هيچ وقت بهش نه نگفته بودم . رد کردن حتا کوچکترين چيزی که ازم می خواستی ، برام غير ممکن بود . و حالا وانمود کردن به اينکه دارم نمی بينمت ، حواسم بهت نيست ، زندگيم داره می گذره ، خيلی سخت بود ... مثل راه رفتن روی سيم برق ... وقتی يه نامه در مورد سوليوان دريافت کنی و وانمود کنی که نديديش . وقتی يه چراغ روشن بشه و تو خودت رو وادار کنی که چشم هات رو ببندی . وقتی بدونی جايی هست و نوشته هايی ، که برای توه ، اما روی دلت پا بذاری . سخته ، خيلی سخت ... مثل راه رفتن روی سيم برق ... برات جای سواله که چرا هيچ وقت دنبال وبلاگت نگشتم ، که چرا امشب بهت گفتم نه ... می دونستم اگه نوشته هات رو بخونم ، حتما گير ميفتم . به جايی می رسم که خودخواهيم به دوست داشتن تو غلبه می کنه و کاری رو می کنم که بر خلاف تصميم توه . اگه از مهربونيت سوء استفاده کنم و دوباره ببينمت ، شايد ديگه نتونم خوددار باقی بمونم ... وقتی اون شب تصميمت رو بهم گفتی ، برام غير منتظره بود ، خيلی . اما اون قدر بهت ايمان داشتم که بدون سوال ، تصميمت رو بپذيرم ... سخت بود ، مثل راه رفتن روی سيم برق ... و حالا اين بار نوبت من بود که روی خودخواهيم پا بذارم و پای حرف تو بِايستم . پای حرف تو که به درست بودنش ايمان داشتم ، بی اون که حتا دليلش رو بدونم ... و گر مراد ِ تو اينست بی مرادی ِ من --- تفاوتی نکند چون مراد ِ يار ِ منست ... خيلی سخته ... آدم يه عمر ستاره ای رو تو آسمون ببينه . شب تا صبح بهش نگاه کنه . روز تا شب بهش فکر کنه . بهش دل ببنده . باهاش زندگی کنه . بعد راهی پيدا کنه تا برسه به ستاره ، اما از وسط راه برگرده ... و باز تا آخر عمر بشينه و ستاره رو نگاه کنه . قناعت کنه به بودن آسمونی که ستاره ش رو در دل داره ... سخته ، خيلی سخت ...مثل راه رفتن روی سيم برق . می دونی هر روز به چی فکر می کنم ؟ به اون کلبه و اون آرامش ته دنيا . پشت اون ميز و پشت بخاری که از فنجون قهوه بلند می شه . و ياد کلماتت که ميفتم ، اون ميز می چرخه و می چرخه و روی سر من فرود مياد . آرامشی که من باشم ! يادم رفته بود يه وقتايی هست که آدما وقتی از روی بامی پريدن ، پريدن ديگه . دوسِت دارن ، ولی ديگه نميان . قيدت رو می زنن . قواعد بازی رو فراموش کرده بودم . تا حالا اين همه خالی نبوده م . هيچی ديگه تو زندگيم نيست ، جز کار ، کار ، کار . اگر نبود ِ چيزهای خوب ، خوب باشه ، من الان خوب ترينم . تنها چيزی که اين روز ها تسکينم می ده ، سختيه . سختی کشيدن خوبه ، نمی ذاره همه چی از بين بره ... سخت يعنی هر چه انتظار داشته باشی ، برآورده نشه ... سخت يعنی که منتظر باشی ... که منتظر بمونی ... و من تا هنوز و هر وقت سختی خواهم کشيد . شنبه --- 14 تير 1382 |
|
Comments:
Post a Comment
|