آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 21, 2003
آخر هفتهء شلوغ و پر حادثه ای بود . اما دوسش داشتم . با اينکه ساعت هاش مثل هوای بهاری غير قابل پيش بينی بود ، يه ساعت آفتابی بود ، دو ساعت ابری ... با اينکه چگالی بالايی داشت و يه جورايی نفس گير بود ... با اينکه يه عالمه ش تو بی خبری و فکر اينکه چی ممکنه بشه گذشت ... اما خوب بود يه عالمه .
××××× از اون مهمونی يه هويی که کلی هم خوب بود - اما بی نتيجه - گرفته تا امامزاده داوود وبلاگی ( جای اونايی که دفعه قبل بودن و اين بار نبودن کلی خالی + نويد و بچه جنوب شهر ) ... دوبار پنچر شدگی جين جين ، اونم هربار درست بعد از دو سه دور طواف دور اون ميدون کذايی ... ديزی و قليون و خربزه و آلبالو خشکهء نيمه ترشيده و پسته ... نوستالژی کارتون های قديمی ... سياوش قميشی اونم سه بار از اول تا آخر ... اين بار نسبتا تميز ، به موقع و معقولانه به قرار شب رسيدم ! ××××× نوری می خوند : اون که می خواد ميون ما ... من و تو ديوار بکشه دل می گه نفرينش کنم ... به درد من دچار بشه بارون سنگم که بياد ... برنمی گردم از تو من از اين که بدتر نمی شه ... هر چی می شه بذار بشه يادته که ، نه ؟ از کارهای نوری بيشتر از همه چوپان و نازنين مريم رو دوست داشتم ... اجرای گروه کر هم عالی بود ، رهبرشون هم به همچنين (; ... تعليق و اتفاقات غير منتظره هم که ماشالله به مقدار کافی موجود بود ... از ديدن نيکلاس کيج در حد يه سلام و خدافظی گرفته تا شام خوردن بعد از نصفه شب با جناب پونه ، اگه من رو مار در نظر بگيريم - اونم در حالتی که من هی با مدل حرف زدنم و جملات قصارم و فرم نگاه کردنم و قيافه م و قد و قواره م و اينا ، اونو ياد دختری که هفت سال تمام عاشقش بود مينداختم و کلی بد و بيراه دريافت می کردم - آخر رمانتيسم بود ديگه ! ××××× زندگی کلی پرتقالی می شه ، وقتی با تيله ها باشی ، اصلا خندون يا گريونش مهم نيست . فقط می شه يه روز رو قد يه عمر باهاشون زندگی کرد ، لذت برد ، خالی شد و اميدوار به اينکه اونقدرها هم تنها نيستی ... هی دختر جان ... زندگی شايد همين باشد ... حيفِ اون چشاته که دريا بشن ، اونم واسه آدمايی که هيچ وقت نمی خوان بفهمنت ... همين که بهش ايمان داری و می دونی که هست ، کلی از راه رو جلويی ... با آدم بزرگ ها مهربون باش ... نمی شه کاری شون کرد ... زبون و منطق خاص خودشون رو دارن ... بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگا گذشت داشته باشن ! ××××× همهء کادوها يه طرف ، اون دسته بيل کذايی و پوستر امام رضا و قاشق چنگال ها هم يه طرف ... تو کافه عکس قبلنا آبرو داشتيم ، حالا ديگه نداريم ... هر کی با آدمايی از قبيل جين جين و نويد بگرده ( اون دو تا رضاها رو يه خورده می ذاريم تو پرانتز ) ، بايد حساب اين روزا رو هم بکنه ديگه ! ... از جريانات پارک قيطريه هم که بهتره چيزی نگم ، فقط اينکه به زودی توش کلی درخت پسته سبز می شه !!! ××××× شادی های کوچيکی که هيچ جا جز ايران نمی شه داشتشون ... خوش گذشت هزار تا ... ها ، راستی ، من چقد دوباره دارم آدم ها رو دوست می دارم ! |
|
Comments:
Post a Comment
|