آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 15, 2003
می دونستم پاييز که بياد همه چی دوباره روبراه می شه . حتا تيکه های بدش هم سبُکه ، آزار دهنده نيست . همه چی يه جور ِ خوبی آروم و نارنجيه .
حتا اگه اون خبر خوشحال کننده برای شروع يه روز خوب توسط خوک اعظم داده بشه ! هر چند که طفلکی ديگه اون قدرها هم آدم بدی نيست ، يعنی کلی عوض شده ، سر به راه و صلح طلب . شايد بد نباشه دنبال يه اسم جديد باشم براش ! حتا ديگه ابر سياهه هم زياد آزار دهنده نيست . باهاش کنار اومدم جديدنا . ديگه کلافه و بی حوصله م نمی کنه . از اون اضطراب لعنتی هم ديگه چيز زيادی باقی نمونده . هوای آخر شبای پاييز* رو خيلی دوست دارم . از اون هواهاست که آدم دلش می خواد تمام اتوبان های طولانی شهر رو تا آخرش بره . چقد دلم برای رانندگی آخر شب ، وقتی که همهء شيشه های ماشين پايينه و اون آهنگ کذايی تا آخر بلند ، تنگ شده . واسه وقتی که تو اون هوای بی نظير ، جلوی فواره هايی که چمن های کنار اتوبان رو آب می دن وايستيم و خيس بشيم و بوی چمن بگيريم . واسه وقتايی که دست ها و صورتم از سرما قنديل ببندن و بعد آروم آروم يخشون آب شه ... * يکی از خواص جديد الکشف آخر شبای پاييز اينه که بعضی آدم ها رو به طرز قابل توجهی عاقل و جنتلمن می کنه !! |
|
Comments:
Post a Comment
|